سایر · فریدون مشیری
کابوس
1
خدایا، وحشت تنهایی ام کشت، کسی با قصه ئ من آشنا نیست
در این عالم ندارم همزبانی، به صد اندوه می نالم روا نیست
2
شبم طی شد کسی بر در نکوبید، به بالینم چراغی کس نیفروخت
نیامد ماهتابم بر لب بام، دلم از این همه بیکانگی سوخت...
3
به روی من نمی خندد امیدم، شراب زندگی در ساغرم نیست
نه شعرم می دهد تسکین به حالم، که غیر از اشک غم در دفترم نیست
4
بیا ای مرگ، جانم بر لب آمد، بیا در کلبه ام شوری بر انگیز
بیا، شمعی به بالینم بیاویز، بیا، شعری به تابوتم بیاویز!
5
دلم در سینه کوبد سر به دیوار، که: «این مرگ است و بر در میزند مشت »
بیا ای همزبان جاودانی،که امشب وحشت تنهایی ام کشت!
6
7
http://afasoft.ir/post/۳۷