سایر · فریدون مشیری
نوای بی نوایی
1
مرا می خواستی، تا شاعری را، ببینی روز و شب دیوانه خویش
مرا می خواستی، تا در همه شهر، ز هر کس بشنوی افسانه خویش
2
مرا می خواستی، تا از دل من، برانگیزی نوای بی نوایی
به افسون ها دهی هر دم فریبم، به دل سختی کنی بر من خدایی!
3
مرا می خواستی، تا در غزل ها، تو را «زیبا تر از مهتاب» گویم
تنت را در میان چشمه نور، شبانگاهان مهتابی بشویم
4
مرا می خواستی، تا پیش مردم، تو را الهام بخش خویش خوانم
به بال نغمه های آسمانی، به بام آسمان هایت نشانم
5
مرا می خواستی اما چه حاصل؟، برایت هر چه کردم، باز کم بود
مرا روزی رها کردی در این شهر، که این یک قطره دل، دریای غم بود
6
تو را می خواستم، تا در جوانی، نمیرم از غم بی همزبانی!
غم بی همزبانی سوخت جانم، چه می خواهم دگر زین زندگانی؟