سایر · فریدون مشیری
سکوت
1
دلا شب ها نمی نالی به زاری؛ سر راحت به بالین می گذاری
تو صاحب درد بودی ناله سر کن، خبر از درد بیدردی نداری
2
بنال ای دل که رنجت شادمانی است
بمیر ای دل که مرگت زندگانی است
3
میاد آندم که چنگ نغمه سازت، ز دردی بر نیانگیزد نوایی
میاد آندم که عود تار و پودت؛ نسوزد در هوای آشنایی
4
دلی خواهم که از او درد خیزد
بسوزد عشق ورزد اشک ریزد
5
به فریادی سکوت جانگزا را، بهم زن در دل شب های و هو کن
و گر یاری فریادت نمانده است؛ چو مینا گریه پنهان در گلو کن
6
صفای خاطر دل ها ز درد است
دل بی درد همچون گور سرد است