غزل · سایه
انتظار
1
باز آی دلبرا که دلم بی قرار توست
وین جان بر لب آمده در انتظار توست
2
در دست این خمار غمم هیچ چاره نیست
جز باده ای که در قدح غمگسار توست
3
ساقی به دست باش که این مست می پرست
چون خم ز پا نشست و هنوزش خمار توست
4
هر سوی موج فتنه گرفته ست و زین میان
آسایشی که هست مرا در کنار توست
5
سیری مباد سوخته ی تشنه کام را
تا جرعه نوش چشمه ی شیرین گوار توست
6
بی چاره دل که غارت عشقش به باد داد
ای دیده خون ببار که این فتنه کار توست
7
هرگز ز دل امید گل آوردنم نرفت
این شاخ خشک زنده به بوی بهار توست
8
ای سایه صبر کن که برآید به کام دل
آن آرزو که در دل امیدوار توست