غزل · احمد پروین
هیچ آباد
1
غریب غربت خویشم ز حسرت خیز تنهایی
که از تنها بپرهیزم به حکم پیر شیدایی
2
فریب خویش را خوردم که در خود اینچنین مردم
که از بیگانگان این سان نخوردم تیر رسوایی
3
دل مردم گریزی هست و عزم نا کجا رفتن
ز هیچ آباد بگذشتن ، گذشتن از من و مایی
4
کدامین جاده خواهد رفت تا سر حد بی خویشی
که سر بگذارم اندر آن به شور بی سرو پایی