غزل · اِ لیـــار (جبار محمدی )
جام عبرت
تا کی به بند عشرت و چند عشیرتی
چشمی گشا به کار جهان از بصیرتی
در دور روزگار به پندار خود مپیچ
بگشا دریچه ای به جهان حقیقتی
عمری به کار خود شده ای غافل از خدا
بیهوده برده ای زفلک، طرح حیلتی
نگشاید این فلک گرهی را که خود ببست
هرگز مکن به غمزه ی چشمش، عنایتی
آخر ستاند آنچه به دستت سپرده است
بی پرده گویمت؛ به چه خواری و ذلتی
آراید این عروس جهان چهره های خود
بر دام خود کشد به چه نازی و غیرتی
ای دل زبی وفایی دنیا و عشوه اش
جان بر حذر بدار و ببر جام عبرتی
آلوده شد هر آنکه به سیم و زر جهان
آویزد از خیام دلش، زیب وزینتی
آخر رود زچهره ی جان، جلوه های زر
بر خود نیابد از زر و زورش حمایتی
چون سر رسد به دور زمان لحظه های عمر
گویی ببر ز نیکی از آن گنج قیمتی
گر گرد حق بگردی و آری دلی به دست
جاری شود ز سوی خدا، آب رحمتی
برسوی حق گرای وکسان را گلی ببر
تا یابی از خزانه ی حق، باغ و جنتی
برقی زند جهان و نباشد بجز کهی
هرگز مکن به خاطر کاهی، جنایتی
بیچاره شد هر آنکه نیامد به کوی پند
روزی کشد ز کرده ی خود، بس خجالتی
الیار! اگر چه کلک خود آغشته ا ی به پند
بس باشد عا قلان جهان را اشارتی