کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

جام عبرت

1

تا کی به بند عشرت و چند عشیرتی

چشمی گشا به کار جهان از بصیرتی

2

در دور روزگار به پندار خود مپیچ

بگشا دریچه ای به جهان حقیقتی

3

عمری به کار خود شده ای غافل از خدا

بیهوده برده ای زفلک، طرح حیلتی

4

نگشاید این فلک گرهی را که خود ببست

هرگز مکن به غمزه ی چشمش، عنایتی

5

آخر ستاند آنچه به دستت سپرده است

بی پرده گویمت؛ به چه خواری و ذلتی

6

آراید این عروس جهان چهره های خود

بر دام خود کشد به چه نازی و غیرتی

7

ای دل زبی وفایی دنیا و عشوه اش

جان بر حذر بدار و ببر جام عبرتی

8

آلوده شد هر آنکه به سیم و زر جهان

آویزد از خیام دلش، زیب وزینتی

9

آخر رود زچهره ی جان، جلوه های زر

بر خود نیابد از زر و زورش حمایتی

10

چون سر رسد به دور زمان لحظه های عمر

گویی ببر ز نیکی از آن گنج قیمتی

11

گر گرد حق بگردی و آری دلی به دست

جاری شود ز سوی خدا، آب رحمتی

12

برسوی حق گرای وکسان را گلی ببر

تا یابی از خزانه ی حق، باغ و جنتی

13

برقی زند جهان و نباشد بجز کهی

هرگز مکن به خاطر کاهی، جنایتی

14

بیچاره شد هر آنکه نیامد به کوی پند

روزی کشد ز کرده ی خود، بس خجالتی

15

الیار! اگر چه کلک خود آغشته ا ی به پند

بس باشد عا قلان جهان را اشارتی

متن شعر کپی شد.