غزل · اِ لیـــار (جبار محمدی )
سودائی نگاه
1
بر منظری از چشم دل سیمای ماه آمد شبی
آبادی میخانه را، فرمان شاه آمد شبی
2
در کنجی از زندان تن، دل چون گلی پژمرده بود
زآن، در دل میخانه هم، از خمره آه آمد شبی
3
اندر زنخدانش چهی، سر چشمه ی میخانه بود
آب حیاتی بر دلم، زآن قعر چاه آمد شبی
4
سیمای نور افشان او، طومار شب را بردرید
ظلمت سرای جان من، همچون پگاه آمد شبی
5
دل در فراقش غافل وعصیانگری بیگانه بود
از آن خم ابروی او، دل سر به راه آمد شبی
6
برگاه نخچیر دلم، آمد خدنگی زد بر او
براین شکارش عالمی، با جان گواه آمد شبی
7
من غرق گرداب گنه بودم گرفت او دست جان
شستم به آب عشق خود، جان بی گناه آمد شبی
8
سودائی آمد سر تو را، الیار! ازآن پیمانه اش
هر آنچه آمد برسرت، ازیک نگاه آمد شبی