غزل · اِ لیـــار (جبار محمدی )
ساحت می آلود
1
شبی دلم به ماهی، به خلوتی نهان شد
گرفت از او نشانی سر آمد جهان شد
2
چنان شبی درخشان، ندیده ام به عمری
چو اختری برآمد به بام هر زمان شد
3
ستاره ای بر آمد زشام لیله القدر
درید سینه ی شب، بساط او خزان شد
4
مدال عشق را من، شدم چو گردن آویز
چو جان مه جبینان، جمال جان جوان شد
5
دلم ز شوق جانان، دراین قفس نگنجید
گسست بند تن را، به سوی او روان شد
6
هوار از او برآمد که دلبران! بدانید
گزیده ام مهی را که مهتر مهان شد
7
مرا نظر نبازد به مهتران واهی
رسیده ام به یاری که ساقی روان شد
8
هر آنکه چشمش افتاد به ساحتی می آلود
چه چاره! کاو شکاری به ناوک کمان شد
9
هر آنکه دل جهاند ز تیر عشق جانان
ز راه روشنایی، به ظلمت گمان شد
10
چو دل بداد الیار، به دست شاه خوبان
به بحر او در آمد، غریق کامران شد