کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

دعای جان

1

بیا ای صاحب هستی خزان دل بهاران کن

درآن تخم از نشاط افکن، جمالت را نمایان کن

2

به خون آلایش از عشقت ز هر آلودگی پالا

دل ما را به رنگ خود بیارای و بسامان کن

3

دل ما بود از اول صاف و ربانی به لطف تو

به زنگار جهان تیره؛ چو مهر ماه آبان کن

4

چنین می خواهم از رویت، عنان دل به دست آور

کشانش سوی میخانه، برش گیسو پریشان کن

5

رهانش از هوای جان، به راهت رهنمایی کن

تو خود جانی و جانش ده، اسیر کوی جانان کن

6

دری از باغ اسرارت،گشا بر این دل عاشق

دلم را خالی از بتها، پر از محراب ایمان کن

7

بر افشان باده ی رخصت، مهیای جهادش کن

گرش سوی بلا بردی، همی پیروز میدان کن

8

به خوبانم قرین گردان، قرارم ده سر پیمان

تو جانم از در رحمت، به دور از شر شیطان کن

9

تو را الیار دلخسته به زاری می کند فریاد

دلش را پرکن از مهرت، سرش وانگه به قربان کن

متن شعر کپی شد.