غزل · اِ لیـــار (جبار محمدی )
بلای ولا
1
هر کس که بر بلای ولا مبتلا شود
با کیمیای مهر مسش چون طلا شود
2
رنگ تعلق از رخ جان پر درآورد
بر جمع سالکان طریقت صلا شود
3
زنگار کینه را بتکاند ز دامنش
آیینه اش به صیقل ایمان جلا شود
4
نقشی ز دوست بر دل او بر نهد بلا
تا مفتخر دلش به نشان ولا شود
5
خواهان عافیت نشود در طریق یار
عیشش نهد به سویی و اندر بلا شود
6
جز دلبری الهی اگر عرضه شد بر او
پاسخ به دعوت از دل او، حرف لا شود
7
ای جان! به گوش دل برسان صوتی از الست
کاو تا ابد به حلقه ی « قالوا بلی » شود
8
خواهد حسین دل برود برمنای عشق
صد بارش ار گشاده در کربلا شود
9
الیار! اگر به صدق نیایی به راه دوست
وای از دمی که راز دلت برملا شود