غزل · اِ لیـــار (جبار محمدی )
بستان امید
1
هر دم از عشق آید اندرگوش جان، ساز امید
تا کشد جان را سر بستان دلباز امید
2
سایه ی خوشبختی آرد بر سر هر طالبی
طالب ار با جان کشد ارابه ی ناز امید
3
مهر پایان است بر تاریکی و ناباوری
شهر شادی ها نهان، در پشت آغاز امید
4
شوق پرواز آورد بر هر دلی در هر زمان
گوشه ی گوش ار دهد بر دست آواز امید
5
آشیان سازد اگر در بوته زار هر دلی
تخم رفعت می نهد در دست دل، غاز امید
6
یاس اگر رحل افکند در کوی مشتاقان او
می شود بازیچه ای در دست طناز امید
7
زاغ یاس آمد نشست ار هر زمان بر شاخ دل
سنگ رجم افکن بر آن با پنجه ی باز امید
8
قعر ظلمت می رود هر آنکه اندر زندگی
دل نسازد راهی دروازه ی راز امید
9
دیده ی الیار بیند نوری اندر گام او
زان نشاند کلک خود با نام دمساز امید