کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

فردا

1

۱مهدی زاغی

2

چه سرمای بی پیری! بااین که پالتوم را رو پام انداختم، انگار نه انگار. تو کوچه، چه سوز بدی

3

می آمد! - اما از دیشب سرد تر نیست. از شیشه شکسته بود یا از لای درز که سرما تو

4

جلو «! از سرما سخلو کردم »: می زد؟ - بوی بخاری نفتی بدتر بود. عباس غرولندش بلند شد

5

پنجره حر فها را پخش می کرد. نه، غمی ندارم! به درک که ولش کردم: - اتاق دود زده،

6

قمپز اصغر، سیاهی که به دس توپل آدم م یچسبه، دوب ههم زنی، پرچانگی و لو سبازی بچه ها،

7

رخت خواب سرد - هرجا که برم، این ها هم دنبالم می آید. نه چیزی را ،« حق دوست » کبابی

8

گم نکردم.

9

چرا خوابم نم یبرد؟ شاید برای اینه که مهتاب روی صورتم افتاده. باید ب یخود غلت نزنم

10

- عصبانی شدم. باید همه چی را فراموش کنم، حتی خودم را تا خوابم ببره. اما پیش از

11

فراموشی چه هستم؟ وقتی که همه چی را فراموش کردم چه نیستم؟ من درست نمی دونم

12

صاحب مرده! دیشب سرم را که روی « من » این «! من... من » کی هستم. نمی دونم... همه اش

13

متکا گذاشتم، دیگه چیزی نفهمیدم. همه چی را فراموش کردم. شاید برای اینه که فردا

14

می رم اصفهان. اما دفعه اولم نیست که سفر می کنم. به، هروقت با بچه ها اوین و درکه هم که

15

می خواستیم بریم، شبش ب یخوابی به سرم م یافتاد. اما این دفعه برای گردش معمولی نیست،

16

موقتی نیست، نمی دونم ذو قزده شدم یا می ترسم. از چی دلهره دارم؟ چیچی را پشت سرم

17

می ت م. چرا نمی تونم یک جا بند بشم؟ رضا ساروقی که با هم

18

کار می کردیم، حالا صفه بند شده، دماغش چاغه. من همیشه « بدخشان » تو چاپخانه

19

بی تکلیفم، تا خرخره هم زیر قرضه، هروقت هم کار دارم مواجبم را پیش خور می کنم. حالا

20

فهمیدم، این سرما از هوا نیست، از جای دیگر آب می خوره - تو خودمه. هرچی می خواد بشه،

21

اما هردفعه این سرما میاد - با پشت خمیده، بار این تن را باید بکشانم تا آخر جاده باید

22

رفت. چرا باید؟ برای چه؟... تا بارم را به منزل برسانم، آن هم چه منزلی! بازوهای قوی

23

دارم. خون گرم در رگ و پوستم دور می زنه، تا سر انگشت هام این گرما میاد، من زنده

24

هستم - زندگی که در این جا می کنم م یتونم در اون سر دنیا بکنم. در یک شهر دیگه. دنیا

25

باید چه قدر بزرگ و تماشایی باشه! حالا که شلوغ و پلوغه با این خبرهای تو روزنامه، نباید

26

تعریفی باشه، جنگ هم برای اون ها یک جور بازی است - مثل فوت د اره ...

27

آب که تو گودال ماند می گنده.

28

چطوره برم ساوه؟ انگل او نها بشم؟ هرگز... برای ریخت پدر و زن بابا دلم تنگ نشده.

29

اون ها هم مشتاق دیدار من نیستند. نمی دونم تا حالا چند تا خواهر و برادر برام درست

30

کردند. عقم می شینه؛ نه برای این که سر مادرم هوو آورد. همیشه آب دماغ روی سیبیلش

31

سرازیره، چشم می زنه. چرا مثل بچه ها

32

همیشه تو جیبش غاغا ل یلی داره و دزدکی م یخوره و به کسی تعارف نم یکنه؟ من شبیه

33

پدرم نیستم - با اون خانه گلی ق یآلود، رف های کج وکوله، طاق ضربی کوتاه، هیاهوی بچه و

34

گاو و گوسفند و مرغ و خروس که قاطی هم زندگی م یکنند! آن وقت با چه فیس و افاد های

35

دستش را پر کمرش می زنه و رعی تهایش را به چوب می بنده! از صبح تا شام فحش می ده و

36

ایراد می گیره. نانی که از اون جا دربیاد زهرماره. نان نیست. اون جا جای من نیست، هیچ جا

37

جای من نیست. پدرم حق آب و گل داره. ریشه دوانده، مال خودشه. هان مال خودش - مال

38

خیلی مهمه! زندگی می کنه یادگار داره. اما هیچی مال من نمی تونه باشه، یادگار هم مال من

39

نیست یادگار مال کسانی است که ملک و علاقه دارند، زندگی شان مایه داشته - از

40

عشق بازی تو مهتاب، از باران بهاری کیف می برند. بچگی خودشان را به یاد م یآرند. اما

41

مهتاب چشم مرا می زنه و یا بی خوابی به سرم م یاندازه. یادگار هم از روی دوش هام

42

سرمی خره و به زمین می افته، یکه و تنها. چه بهتر! پدرم از این یارگارها زیاد داره. اما من

43

هیچ دلم نمی خواد که بچه گی خودم را به یاد بیارم. پارسال که ناخوش و قرض دار بودم، چرا

44

جواب کاغذم را نداد؟ فکرش را نباید کرد.

45

ها ش مث ل ن خ و دچ ی ، زی ر ا ب ر و ها ی پر پشت س و س و

46

بعد از شش سال کار، تازه دستم خالی است. روز از نو روزی از نو! تقصیر خودمه، چهار سال

47

با پسرخالم کار می کردم، اما این دو سال که رفته اصفهان ازش خبری ندارم. آدم جدی

48

زرنگیه. حالا هم به سراغ اون م یرم کی م یدونه؟ شاید به امید اون م یرم. اگر برای کاره

49

پس چرا به شهر دیگه نمی رم؟ به فکر جاهایی می افتم که جای پای خویش و آشنا را پیدا

50

بکنم. زور بازو! چه شوخی بی مزه ای! اما حالا که تصمیم گرفتم.

51

خلاص تو دنیا اگر جاهای مخصوصی برای کیف و خو شگذرانی هست، عوضش بدبختی و

52

بیچارگی همه جا پیدا م یشه. اون جای مخصوص، مال آدم های مخصوصیه. پارسال که چند

53

بودم، مشتری های چاق داشت، پول کار نکرده خرج می کردند. « کافه گیتی » روز پیشخدمت

54

اتومبیل، پارک، زن های خوشگل، مشروب عالی، رخت خواب راحت، اتاق گرم، یادگارهای

55

خوب، همه را برای او نها دست چین کردند، مال او نهاست و هرجا که برند به او نها

56

چسبیده. اون دنیا هم باز مال اون هاست. چون برای ثواب کردن هم پول لازمه! ما اگر یک

57

روز کار نکنیم، باید سر بی شام زمین بگذاریم. اون ها اگر یک شب تفریح نکنند، دنیا را بهم

58

می زنند! اون شب کنج راهرو کافه، اون سرباز آمریکایی که سیاه مست بود و از صورت

59

پرخونش عرق می چکید، سر اون زنی رو که لباس سورمه ای تنش بود چ هجور به دیوار می زد!

60

من جلو چشمم سیاهی رفت. نتونستم خودم را نگه دارم. زنیکه مثل این که تو چنگول

61

عزراییل افتاده؛ چه جیغ و دادی سرداده بود! هیچ کس جرئت نداشت جلو بره یا میانجی گری

62

بکنه، حتی آژان جلو در با خون سردی تماشا م یکرد. من رفتم که زنیکه را خلاص کنم،

63

نمی دونم چی تو سرم زدند. برق از چشمم پرید. وقتی که چشمم را واز کردم، تو کلانتری

64

خوابیده بودم. جای لگدی که تو آبگاهم زدند هنوز درد می کنه. سه ماه توی زندان خوابیدم.

65

نه، من هم برای خودم یادگارهای خوشی «؟ ابولی خرت به چنده »: یکی پیدا نشد ازم بپرسه

66

دارم!

67

این چیه که به شانه ام فرومی ره؟ هان مشت برنجی است. چرا امشب در تمام راه،

68

این مشت را تو دستم فشار می دادم؟ مثل این که کسی منو دنبال کرده. خیال می کردم با

69

کسی دست وپنجه نرم می کنم. حالا چرا گذاشتمش زیر متکا؟ کیه که بیا منو لخت بکنه؟

70

رخت خوابم گرم تر شده، اما چرا خوابم نمی ره؟ شب عروسی رستم خانی که قهوه خوردم،

71

خواب از سرم پرید. اما امشب مثل همیشه دوتا پیاله چایی خوردم. بی خود راهم را دور کردم

72

لعنت که همیشه یک لادولا حساب می کنه. « حق دوست » رفتم گلبندک. بر پدر این کبابی

73

به هوای این رفتم که پاتوق بچه هاست، شاید اگر یکی دوتا گیلاس عرق خورده بودم

74

بهترمی خوابیدم. غلام امشب نیامد. من که با همه بچ هها خداحافظی کرده بودم. اما نمی دو

75

نستند که دیگه روز شنبه سرکار نم یرم. می خواستم همین را به غلام بگم. امروز صبح چه

76

نگاه تند و نیم رخ رنگ پریده ای داشت! چراغ، جلو گارسه وایساده بود شبیخون زده بود،

77

گمون نمی کردم که کارش را ای نقدر دوست داشته باشه. بچه ساد های است: می دونه که

78

هست، چون درست نمی دونه که هست یا نیست. اون نمی تونه چیزی رو فراموش بکنه تا

79

خوابش ببره. غلام هیچ وقت به فکرش نمی یاد که کارش را ول بکنه یا قمار بزنه. مثل ماشین

80

رو پاهاش لنگر ورمی داره و حروف را تو ورسات می چینه. چه عادتی داره که یا ب یخود

81

وراجی کنه و یا خبرها را بلندبلند بخونه! حواس آدم پرت می شه. پشت لبش که سبز شده

82

قیافش را جدی کرده. اما صداش گیرنده است. آخر هر کلمه را چه می کشه! همین که یک

83

استکان عرق خورد، دیگه نمی تونه جلو چانه اش را بگیره! هرچی به دهنش بیاد م یگه. مثلا

84

به من چه که زن داییش بچه انداخته؟ اما کسی هم حرف هاش رو باور نمی کنه- همه

85

می دونند که صفحه م یگذاره. هرچه پاپی من شد نتونست که ازم حرف دربیاره. من عادت

86

مسیبی رگ به رگ می شه، به دماغش « بچه ها »: به درددل ندارم. وقتی که برمی گرده میگه

87

برمی خوره. اونم چه دماغی! با اون دماغ می تونه جای پنج نفر هوای اتاق را خراب بکنه. اما

88

همیشه لب هاش وازه و با دهن نفس م یکشه. از یوسف اشتهاردی خوشم نمی یاد: بچه ناتو

89

دوبه هم زنی است. اشتهارد هم باید جایی شبیه ساوه و زرند باشه. کمی بزرگ تر یا کوچ کتر،

90

اما لابد خانه های گلی و مردم تب نوبه ای چشم می آد بغل

91

پیرهن ابریشمی را که به من قالب زد، خوب کلاه .« عباس سوزاک گرفته »: گوشم می گه

92

سرم گذاشت! نمی دونم چشمش از کار سرخ شده یا درد می کنه. پس چراعینک نمی زنه؟

93

عباس و فرخ با هم رفیق جان در یک قالب هستند. شب ها ویلون مشق م یگیرند.

94

شاید پای غلام را هم تو دو کشیدند. هان، یادم نبود، غلام را بردند تو اتحادیه خودشان، برای

95

پریروز که عباس برای من از اتحادیه صحبت « حق دوست » این بود که امشب نیامد کبابی

96

بهتره که عباس با اون «. ولش، این کله اش گچه »: می کرد، غلام کونه آرنجش زد و گفت

97

دندون های گرازش حرف نزنه. اون هرچی به من بگه، من وارونه اش را می کنم. با اون

98

دندا نهای گراز و چشم چپش نمی تونه منو تو دو بکشه. اگه راست می گه بره سوزاکش را

99

چاق بکنه. اون رفته تو حذب تا قیاف هاش را ندیده بگیرند. غلام راست می گفت که من

100

درست مقصودشان را نمی فهمم. شاید این هم یک جور سرگرمیه. اما چرا از روز اول چشم

101

چپ اصغر به من افتاده؟ بی خودی ایراد می گیره. بلکه یوسف خبرچینی کرده. من که یادم

102

نمی یاد پشت سرش چیزی گفته باشم. من این همه چاپخانه دیدم هیچ کدام آ نقدر بلبشو و

103

شلوغ نبوده - بلد نیستند اداره کنند اجر آدم پامال م یشه. غلام می گفت اصغر هم تو این

104

چاپخانه سهم داره. شاید برای همین خودش را گرفته. اما چیزغریبی از مسیبی نقل م یکرد:

105

روز جشن اتحادیه بوده، می خواستند مسیبی را دنبال خودشان ببرند. اون همین طور که

106

«؟ بر پدر این زندگی لعنت! پس کی نون بچه ها را می ده »: ورسات می کرده، برگشته گفته

107

پس کی نان بچه ها را می ده؟ چه زندگی جدی خنده داری! برای شکم بچه هاش این طور جان

108

می کنه و خرکاری م یکنه! هرچی باشه من یالغوزم و دنباله ندارم. من نمی تونم بفهمم. شاید

109

اون ها هم یک جور سرگرمی یا کیفی دارند، اون وقت می خواهند خودشان را بدبخت جلوه

110

بدند. اما من با کیف های دیگران شریک نیستم، از اون ها جدام. احتیاج به هواخوری دارم.

111

شش سال شوخی نیست، خسته شدم. باید همه این مسخره بازی ها را از پشت سر سوت بکنم

112

و بروم. احتیاج به هواخوری دارم.

113

من همه دوست و آشناهام را تو یک خواب آشفته شناختم. مثل این که آدم ساع تهای دراز

114

از بیابان خشک بی آب و علف م یگذره به امید این که یک نفر دنبالشه. اما همین که

115

برمی گرده که دست او را بگیره، می بینه که کسی نبود - بعد می لغزه و توی چاله ای که تا

116

اون وقت ندیده بود م یافته - زندگی دالان دراز یخ زد های است، باید مشت برنجی را از

117

روی احتیاط - برای برخورد به آدم ناباب - تو دست فشار داد. فقط یک رفیق حسابی گیرم

118

آمد، اونم هوشنگ بود. با هم که بودیم، احتیاج به حرف زدن نداشتیم. درد هم دیگر را

119

بغل دست من کار « بهار دانش » می فهمیدیم. حالا تو آسایش گاه مسلولین خوابیده. تو مطبعه

120

می کرد. یک مرتبه بی هوش شد و زمین خورد. احمق روزه گرفته بود. دلش ازنا رفت. بعد

121

هم خون قی کرد، از اون جا شروع شد. چه قدر پول دوا و درمان داد، چ هقدر بی کاری کشید و

122

با چه قدر دوندگی آخر تو آسایشگاه راهش دادند! مادرش این مایه را برای هوشنگ گرفت

123

تا به یک تیر دو نشان بزنه: هم ثواب، هم صرف هجویی خوراک. این زندگی را مشتر یهای

124

برای ما درست کردند. تا ما خون قی بکنیم و اون ها برقصند و کیف بکنند! « کافه گیتی »

125

هرکدام شان در یک شب به قدر مخارج هفت پشت من سر قمار برد و باخت می کنند...

126

ما اگر بریم پشگل ورچینیم، خره »: هرچیزی تو دنیا شانس م یخواد. خواهر اسد الله م یگفت

127

«! به آب پشگل می اندازه

128

شش ساله که از این سولاخ به اون سولاخ تو اتاق های بدهوا میان داد و جنجال و سرو صدا

129

مثل این که اگه دیر می شد زمین به «! کار کردم. اون هم کار دستپاچه فوری زودب اش

130

آسمان می چسبید! حالا دستم خالی است. شاید ای نطور بهتر باشه. پارسال که تو زندان

131

رخت خوابم گرم تر «؟ ابولی خرت به چنده »: خوابیده بودم، یکی پیدا نشد که ازم بپرسه

132

شده... مثل این که تک هوا شکسته... صدای زنگ ساعت از دور م یآد. باید دیروقت باشه...

133

فردا صبح زود... گاراژ... من که ساعت ندارم... چه گاراژی گفت؟... فردا باید... فردا.

134

۲ -غلام

135

دهنم خشک شده. آب که این جا نیست. باید پاشم، کبریت بزنم، از تو دالان کوزه را پیدا

136

کنم - اگر کوزه آب داشته باشه. نه، کرایه اش نمی کنه، بدتر بدخوابم می شم. اما پشت عرق

137

آب خنک می چسبه! چطوره یک سیگار بکشم؟ به درک که خوابم نبرد: همه اش برای خواب

138

خودم هول می رد ... نه، کشته شد. پیرهن زیرم خیس عرقه. به تنم

139

چسبیده. این شکوفه دختر قدسی بود که گریه می کرد. امشب پکر بودم، زیاد خوردم، هنوز

140

سرم گیج میره، شقیقه هام تیرمی کشه. انگاری که تو گردنم سرب ریختن. گیج و منگ.

141

همین طور بهتره. چه شمد کوتاهی! این کفنه... رد م ... حالا زیر خاکم... جونورها به

142

سراغم آمدند... باز شکوفه جیغ و دادش به هوا رفت! طفلکی باید یک باکیش باشه... یادم

143

رفت براش شیرینی بگیرم.

144

چه حیف شد! بچه خوبی بود. چشم های زاغش همیشه می خندید. بچه پاکی بود! چه پیش

145

آمدی! بیچاره. بیچاره. بیچاره. باید نفس بلند بکشم تا جلو اشکم را بگیرم. مثل این که تو

146

دلم خالی شده، یک چیزی را گم کردم. صدای خروس می آد. خیلی از شب گذشته. بهتر که

147

از خواب پریدم. این که خواب نبود. خواب می دیدم که بیدارم، اما نه چیزی را می دیدم نه

148

چیزی را حس م یکردم و نه م یتونستم بدونم که کی هستم. اسم خودم یادم رفته بود،

149

نمی دونستم که دارم فکر می کنم که بیدارم یا نه اما یک اتفاقی افتاده بود. می دونستم که

150

افتاده. شاید باد می وزید، به صورتم می خورد. نه، حالا یادم آمد. یک سنگ قبر بزرگ بود.

151

کی اون جا دعا م یخوند؟ پشتش به طرف من بود. من انگشتم را روی سنگ گذاشته بودم.

152

انگشتم تو سنگ فرو رفت. حس کردم که فرو رفت. یک مرتبه سوخت، آتیش گرفت. من از

153

خواب پریدم. تک انگشتم هنوز زق زق م یکنه. می ترسم کار دستم بده. آمدم خیار پوست

154

بکنم، تک چاقو رفت تو انگشتم. سید کاظم که دستش آب کشید، بدجوری به خنس و فنس

155

افتاد. اگر دستم چرک بکنه از نون خوردن می افتم...

156

انگار دلواپسی دارم. کاشکی یک هم صحبت پیدا می کردم. اون شب که دیروقت شد

157

جواز شب نداشتم، تو اتاق حروف چینی زیر گارسه خوابیدم. خیلی راح تتر بودم. هم صحبت

158

داشتم. مثل ای نکه هوا روشن شده. این سر درخت کاج خانه همسایه است که تکان

159

می خوره؟ من به خیالم آدمه. پس باد می آد. پشه دست وپلم را تیکه پاره کرد. کفرم دراومد.

160

پریشب همسایگی ما چه شلوغ بود! از بس که تو باغ شان چراغ روشن کرده بودند، خانه ما

161

هم روشن شده بود. برای عروسی پسرش سه شب جشن گرفت. حاجی گ لمحمد ایوبی چه

162

قیافیه باوقاری داره! با محبته! چه جواب سلام گرمی از آدم می گیره! با این همه دارایی هنوز

163

خودش را نباخته. اما چراهمیشه کلاه واسه سرش تنگه؟ قدسی می گفت شبی بیست وپنج

164

هزار تمن خرجش شده. اون هم تو این روزگار گرانی! اما یوسف چ هقدر بددهنه!

165

داماد را من می شناسم. از اون دزدهای بی شرفه! مردم از گشنگی جون می دند، اون »: می گفت

166

چرا «. پولش را به رخشان می کشه! این ها در تمام عمرشان به قدر یک روزما کار نکردند

167

باید این حرف را بزنه؟ خوب، پسرش جوانه، آرزو داره. قسمت شان بوده! خدا دلش خواسته

168

پول دارشان بکنه، به کسی چه؟ اما قدسی می گفت عروس سیاه و زشته. می گفت مثل چی؟

169

گویا زیاد بزکش کرده بودند. اما زاغی ناکام مرد. بیچاره « شکل ماما خمیره است » آهان

170

پدر و مادرش؟ آیا خبردار شدند؟ بیچار هها فردا تو روزنامه م یخونند. شاید پدرومادرش

171

مردند. من ت هوتوش را درمیارم... چه آدم توداری بود! مادر که داغ فرزند ببینه، دیگه

172

هیچ وقت یادش نمی ره... خجسته که بچه اش از آبله مرد، چند ساله، هنوز پای روضه چه

173

شیون و شینی راه می اندازه! هر کسی یک قسمتی داره... اما نه این که این جور کشته بشه.

174

خدایا! چی نوشته بود؟ عباس همین طور که خبر روزنامه را می چید با آ بوتاب خوند.

175

عباس هم زاغی را م یشناخت. اما اون از نظر حزبی بود، نه برای خاطر زاغی. وقتی می خوند،

176

تشییع جنازه با »: نه گفت «. تشییع جنازه از سه فرد مبارز »: چرا باد انداخته بود زیر صداش

177

مهدی » فردا صبح من روزنامه را می خرم و می خونم. اسم «. شکوه از سه کارگر آزادی خواه

178

« زاینده رود » را اول از همه نوشته بودند. این ها کارگر چاپخانه « رضوانی مشهور به زاغی

179

بودند. کس دیگری نمی تونه باشه. یعنی غلطه مطبعه بوده؟ غلط هم به این گندگی؟ غلط

180

ازاین بدترها هم ممکنه. ز ن د ب ود . اما در صورتی که خبر خطی

181

بوده غلط مطبعه نمی تونه باشه. شاید تلگرافچی اشتباه کرده؟ لابد اون های دیگه هم جوان

182

بودند. خوب اینها دسته جمعی اعتصاب کرده بودند، زنده باد!... آن وقت دولتی ها تو د لشان

183

شلیک کردند. گلوله که راهش را گم نمی ی ن

184

سردسته بودند، تو صف جلو بودند. دولتی ها هم می دونستند کی ها را بزنند. بی خود نیست که

185

« تشییع جنازه با شکوه »براشان می گیرند.

186

چهارپنج ماه پیش بود که با ما کار می کرد. اما مثل اینه که دیروز بوده، نگاهش تو روی

187

پیشانیش آمده بود. دماغش کوتاه بود و ل بهاش کلفت. روهم رفته خوشگل نبود، اما صورت

188

گیرنده داشت. آدم بدش نم یآمد که باهاش رفیق بشه و دو کلام حرف بزنه. وارد اتاق که

189

می شد، یک جور دلگرمی باخودش می آورد. هیچ وقت مبتدی را صدا نمی زد، همیشه فرم ها را

190

خودش تو رانکا می کرد و به اتاق ماشین خانه می برد. اون وقت اتاق مان کوچک و خقه بود،

191

صدای سنگین و خفه حروف می آمد که تو ورسات می چیدند و یا تو گارسه پخش می کردند.

192

زاغی که از لای دندانش سوت م یزد، خستگی از تن آدم در م یرفت. من یاد سینما

193

می افتادم. حیف که زاغی نیست تا ببینه که حالا اتاق مان بزرگ و آبرومند شده! شاید اگر

194

آن وقت این اتاق را داشتیم پهلوی ما می ماند و بی خود اصفهان نمی رفت. نه، از کار

195

روبرگردان نبود، اما دل هم به کار نمی داد- انگاری برای سرگرمی خودش کار می کرد.

196

همیشه سربه زیر و راضی بود، از کسی شکایت نداشت. آدم خون گرم سرزنده ای بود.

197

چه جوری از لای دندانش سوت م یزد، از این آهنگ هایی بود که تو سینما می زنند. همیشه یا

198

می رفت سینما و یا سرش تو کتاب بود. خسته هم نمی شد. من فقط فیلم های جانت ماکدونالد

199

و دوروتی لامور را دوست دارم. لورل و هاردی هم بد نیست، خوب، آدم می خنده.

200

اصغرآقا سر همین سوت زدنه بی موقع اش با اون کج افتاد و بهش پیله م یکرد.

201

نمی دونم چرا آد مها آن قدر خودخواهند. همین که ترقی کردند خودشان را می بازند! پیش

202

ازاین که صفحه بند بشه، جای مسیبی غل طگیر اتاقمان بود. می گفتیم، می خندیدیم، یک مرتبه

203

گذاشته - آخر رفاقت که « مردم آزار » خودش را گرفت! بی خود نیست که فرخ اسمش را

204

تو دنیا دروغ نمی شه. اون روز من جلو اصغرآقا درآمدم. واسه خاطر زاغی بود که بهش

205

توپیدم. خدایی شد که زاغی نبود. رفته بود سیگار بخره وگرنه با هم گلاویز می شدند. من از

206

زد وخورد و این جور چیزها خوشم نمی یاد. این نویسنده کوتوله قناس که پنجاه مرتبه نمونه ها

207

را تغییر و تبدیل می کنه، اون براش مایه گرفت. رفته بود چغلی کرده بود که خبرهای

208

کتابش پرغلط چیده م یشه. از او نهاست که اگر غلط هم نباشه ازخودش م یتراشه - من

209

فکریم چرا زاغی قبول کرد؟ اون مال اتاق ما بود، نبایس کتا بچینی قبول بکنه؛ چون حسین

210

گابی از زیرش در رفته بود. در هر صورت، بهونه داد دست اصغرآقا. آمد بنا کرد به بد

211

حرفی کردن. اگر زاغی بود به هم می پریدند - زاغی گردن کلفت بود، از اصغرآقا نمی خورد.

212

خدایی شد که کسی برای زاغی خبرچینی نکرد- خوب، هردوشان رفیق ما بودند.

213

زاغی اصلا آدم هو سباز دم دمی بود. کار زود زیر دلش را م یزد. اون جا اصفهان باز

214

رفت تو چاپخانه؟ اما به حزب و این جور چیزها گوشش بدهکار نبود. چه طور تو اعتصاب

215

شاخت را از »: کارگرها کشته شد؟ اون روز سر ناهار با عباس حر فشان شد. زاغی می گفت

216

همین »: عباس جواب داد .« ما بکش، من نم یخواهم شکار بشم- یک شیکم که بیش تر ندارم

217

حرف هاست که کار ما را عقب انداخته. تا ما با هم متحد نباشیم حال و روزمان همین است.

218

راه راست یکی است، هزارتا که نمی شه. پس کارگرهای همه جای دنیا از من و تو

219

شماها مرد »: زاغی از ناهار دست کشید، یک سیگار آتیش زد. بعد زیرلبی گفت «؟ احمق ترند

220

چه طور شد عقیده اش برگشت؟ اون آدم عشقی بود، «! عمل نیستید! همه اش حرف می زنید

221

گاس یک مرتبه به سرش زده. اما همه اشکال زاغی با دفتر سر سجل بود. اگر سجل

222

نداشت، پس چه طور رفت اصفهان؟ یوسف پرت م یگفت که زاغی تو خیابان اسلامبول

223

سیگار امریکایی و روزنامه می فروخته. اون وقت ب یخود اسم من دررفته که صفحه می گذارم!

224

بچه ها! چه طور براش ختم... یک مجلس عزا بگیریم؟ هرچی باشه »: من پیشنهاد کردم

225

هیچ کس صداش در نیامد. فقط یوسف «. ازحقوق ما دفاع کرده، جونش را فدای ما کرده

226

کسی نخندید. من از یوسف رنجیدم - « خدا بیامرزدش! آدم یبسی بود »: برگشت و گفت

227

شوخی هم جا داره.

228

من د لخورم که باهاش خوب تا نکردم. بیچاره دمغ شد. نه، گناه من چی بود؟ فقط پیش

229

ساعت مچی م را بیست تمن » خودش ممکن بود یک فکرهایی بکنه. اول به من گفت که

230

«. می فروشم

231

پس »: گفت «. توخودت لازمش داری »: ساعتش پنجاه تمن چرب تر می ارزید. من گفتم

232

من نداشتم، اما براش راه انداختم، همان شب، همه مان را «. ده تمن بده، فردا بهت پس می دم

233

مهمان کرد. چهارده تمن خرجش شد. فردای آن روز، از اتاق « حق دوست » به کبابی

234

مهدی رضوانی این »: ماشین خانه که درآمدم، یک زن چاق پای حوض وایساده بود. پرسید

235

بهش بگید مادر هوشنگ باقی پول ساعت را »: گفت «؟ چه کارش دارید »: گفتم «؟ جاست

236

«؟ مگه ساعتش را فروخت »: من شستم خبردار شد که ساعتش را فروخته. گفتم «. آورده

237

چه جوان نازنینی! خدا به کس و کارش ببخشه! از وقتی که پسرم مسلول شده و تو »: گفت

238

وارد اتاق شدم نگاه کردم ساعت به مچ زاغی «. شاه آباد خوابیده هر ماه بهش کمک م یکنه

239

رفت و برگشت، ده تمن منو پس داد. ازش «. مادر هوشنگ کارت داره »: نبود. بهش گفتم

240

خدا بیامرزدش! چه آدم «. هیچی رفیقم »: آه کشید و گفت «؟ هوشنگ کیه »: پرسیدم

241

رفیق بازی بود!... من نمی دونم چیه... اما یک چیزی آزارم م یده... چیچی را نمی دونم؟

242

نمی دونم راستی دردناکه یا نه... آیا م یتونم یا نه؟... نمی دونم نه اون نباید بمیره. نباید...

243

نباید... نباید... . خسته شدم. اما رفیقش نباید بدونه که اون مرده. روز جمعه می رم شا هآباد،

244

مادر هوشنگ را توآسایشگاه پیدا می کنم. بهش حالی می کنم. نه، باید جوری به هوشنگ

245

کمک کنم که نفهمه. آدم سلی خیلی د لنازک می شه و زود بهش برمی خوره. لابد از سیاهی

246

سرب مسلول شده... رفیق زاغی است. باید کمکش کنم. از زیر سنگ هم که شده درمیارم...

247

اضافه کار می گیرم... نمی دونم می تونم گریه کنم یا نه... نمی دونم... اوه... اوه... چه بده! باید

248

جلو اشکم را بگیرم. برای مرد بده... صورتم تر شده... باید نفس بلند بکشم.

249

این دفعه دیگه پشه نیست. شپشه. تو تیره پشتم راه می ره. وول می زنه. رفت بالاتر.

250

که با خودم آوردم. بی خود پشتم را خاراندم، بهتر نشد. « حق دوسته » این سوغات کبابی

251

لاکردار جاش راعوض کرد. دیشب تو چلوش ریگ داشت و مسمای بادنجانش هم نپخته

252

بود. بعد هم تک چاقو فرو رفت سرانگشتم. حالا که به فکرش افتادم بدتر شد. این

253

حق دوست هم خوب دندون ما را شمرده! اگر عباس به دادم نرسیده بود از پا درمی آمدم،

254

دست خودم نبود، پکر بودم. همین که دید حالم سر جاش نیست، منو با خودش برد. دیگه

255

چیری نفهمیدم. یک وقت به خودم آمدم دیدم تو خانه عباس هستم. فردا خجالت می کشم تو

256

روی عباس نگاه کنم... چه کثیف! همه اش قی کرده بودم... آه چه بده!... خوب، کاه از خودت

257

و گیلاس را سرمی کشیدم. « به سلامتی گشت » نیست، کاهدون که از خودته! هی می گفتم

258

اختیار از دستم در رفته بود. این سفر باید هوای خودم را داشته باشم. عباس مهمان نوازی را

259

در حق من تمام کرد. انگشتم که خون می ش س ی  زد . بعد منو آورد تا دم خانه

260

رساند. اما جوان با استعدادیه، چه خوب ویلون می زنه! خواست برام ویلون بزنه، من جلوش

261

نه، نه، رفیقمان کشته شده، ویلونت را کنار بگذار. به احترام اون هم که شده نباید چندوقت ویلون بزنی. چون ما هم همان عزا داریم

262

اگه ویلون می زد من گریه می کردم.

263

ازاین خبرهمه بچه ها تکان خوردند. حتی علی مبتدی اشک تو چشمش پرشد،

264

دماغش را بالا کشید و از اتاق بیرون رفت. فقط مسیبی بود که ککش نمی گزید. مشغول

265

غلط گیری بود. سایه دماغش را چراغ به دیوار انداخته بود. من کفرم بالا آمد. به مسیبی

266

آخر رفاقت که دروغ نمی شه. این زاغی پونزده روز با ما کار م یکرد. برای خاطرما »: گفتم

267

به روی خودش نیاورد، از یوسف گوادرات «. خودش را به کشتن داد، از حقوق ما دفاع کرد

268

شماها نفستان ازجای گرم »: خواست. می دونم چه فکری می کرد. لابد تو دلش می گفت

269

بر پدر «! درمی آد. اگه از کارم وابمانم، پس کی نون بچه ها را می ده، بر پدر این زندگی لعنت

270

این زندگی لعنت!

271

فردا باید لباسم را عوض بکنم، دیشب همه کثیف و خو نآلود شده... بلکه شکوفه برای

272

بچه گربه اش که زیر رخت خواب خفه شد گریه می کرد... چرا هنوز سر درخت کاج تکان

273

می خوره؟ پس نسیم میاد... امروز ترک بند دوچرخه یوسف به درخت گرفت و شکست. به

274

لب های یوسف تب خال زده بود. گوادرات... دیروز هفتا بطر لیموناد خوردم، بازهم تشن هام

275

بود! ت ا و ده . یعنی فردا تو روزنامه تکذیب می کنند؟

276

« عباس لوچ » خوب. من پیرهن سیاهم را می پوشم. چراعباس که چشمش لوچه، بهش

277

نمی گند؟ گوادرات... گو- واد-رات... گو- وادرات- فردا روزنامه... پیرهن سیاهم- فردا...

278

تیر ماه ۱۳۲۵

279

پایان

متن شعر کپی شد.