مصرع دوم · شماره 47
فی صفه الذل و نعت العبید
شاعرسناییدر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 44
چون این جماعت خود را از راه برداشتند و ماندن خود بر خود آلایش خود دانستند، و هجرت به دوست آسایش خود دیدند: فرمان حضرت آمد ولا تقولوا لمن یقتل فی سبیل الله اموات بل احیاء. محبت ما جود به وجود خود کند و سود در نابود خود داند، شما به دیده بی بصر درو منگرید، و به زبان مختصر ایشان را مرده مخوانید که نهاد ایشان از حضرت عندیت خلعت بقا پوشیده باشد، پس هرچند آن عزیز در صورت آب و گل مرده است، به حقیقت جان و دل زنده است، و حیوه عالم ارواح بدو باشد، که چون آبی برای پرورش نفس است مایه حیوه باشد، و قرآن عظیم خبر می دهد: وجعلنا من الماء کل شیء حی و حکمت وی که برای پرورش روحست، مایه حیوه باشد، و قرآن مجید ازین خبر کردست، ولقد کرمنا بنی آدم، کرامت این باشد که چون مقصود از وجود افلاک این جوهر خاک است، از صنع بدیع او بعید نباشد، که شخصی خاکی را رفعت افلاکی دهد، و این کرامت و درجت جز به علم و حکمت نباشد، و سید طریقت ازین حقیقت خبر کردست المرء باصغریه بلسانه و جنانه، و امیرالمومنین علی علیه السلام اشارت کرده است: ماالانسان لولا اللسان الاصوره ممثله و بهیمه مهمله: ملکا به حق و حرمت اهل حرمت که این باغ حکمت را هر روز شکفته تر داری، و از دیده اغیار نهفته تر، و هر ساعتی و لحظه ای صدهزار قندیل نور و سرور از عالم پاک به قالب و خاک آن عزیز برسانی.
# - 45
مراد این ضعیف بیچاره محمدبن علی الرفا از جمع کردن دیباچه این کتاب، و تشبیت و تطویل این اصل، و تذنیب و ترتیب این فصل آن بود، (که چون اثمار اشجار الحدیقه فی الحقیقه، در حال حیات خواجه حکیم شیخ الطریقه متفرق شده بود، و به دست هرکس بی تربیت بیتی چند افتاده، و چندان در یتیم در دست مشتی لئیم اسیر گشته، و در غار خواری چون اصحاب رقیم نژند و سقیم مانده، و چندان حور عین نازنین در کلبه اندوه غریب و حیران و ذلیل شده و به دست این و آن در هر مکان سرگردان گشته، و چون یوسف خوب از جوار کنار یعقوب دور افتاده، و به کار و بار نیاز و ناز زلیخا و ملک مصر نرسیده، تا روز رویان شبه مویان، آراسته ظاهران پیراسته باطنان، با زلفهای زره نمای مشک سای، و رخهای دلربای جان فزای، که در هر صباحی از وفاق پدر آب خونی از ایشان می چکید، و در هر رواحی از فراق پدر خاک یتیمی از ایشان برمی آمد، زیرا که از هجرت پدر در حجر جماعتی افتادند، که آن بیگانگان را بر آن یگانگان نه ولایت شرعی بود، نه عصبیت حقیقی، نه حق خطاب بر ایشان متوجه، دل خواهانی که نسب حسب با روح القدوس درست دارند در پیگار شیطان بماندند، جواهری که تاج پادشاه را شایست، گردن بند مشتی داده شد، شاهانی که بر قصور جاه و عز بودندی در کشور چاه ذل بماندند. نازنینان عالم بقا به آتش حسد سوخته شدند، نجیب زادگان اصل و وصل به ثمن بخس فروخته، یزیدزادگان را (با) بایزیدزادگان در من یزید کردند، و از نهاد هریک این آواز برمی آمد که شاعر گوید:
# - 46
او قعنی حبک فی من یزید
# - 47
فی صفه الذل و نعت العبید
انتخابشده - 48
قد حضر البائع و المشتری
# - 49
عبدک موقوف فماذا تزید
# - 50
عصای موسی در دست فرعون بی عون نشاید، حسین علی را بر عتبه عتبه نشاید کرد. مولودی که در بهشت مرد معنوی بوده است در کنشت با مدعی چکند، خوشرویانی که در بستان انس پرورند در زندان حزن نگذرانند.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 47 از «مقدمه رفاء» است.