نثر · شماره 7
و هم ابوالحسن نور رحمهالله علیه گوید: «الصوفیه هم الذین صفت ارواحهم، فصاروا فی الصف الاول بین یدی الحق.»
شاعرهجویریدر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 4
و چون به معنی دیگر رانی چنان بود که اندر حقیقت توحید، بنده را هیچ نعت درست نیاید؛ از آن چه نعوت خلق مر ایشان را دایم نیست و نعت خلق به جز رسم نیست؛ که نعت وی باقی نبود و ملک و فعل حق باشد. پس به حقیقت از آن حق باشد و معنی آن این بود که خداوند عز و جل بنده را فرمود که: «روزه دار». و به روزه داشتن بنده اسم صایمی بنده را دادند و از روی رسم، آن صوم بنده را باشد؛ و باز از روی حقیقت از آن خداوند؛ چنان که خداوند گفت و رسول خبر داد، علیه السلام:«الصوم لی وانا اجزی به.» روزه از آن من است؛ از آن چه مفعولات وی جمله ملک وی است، و نسبت و اضافت همه خلق مر هر چیزی را به خود رسم و مجاز بود نه حقیقت.
# - 5
ابوالحسن نوری رحمه الله علیه گوید: «التصوف ترک کل حظ النفس.»
# - 6
تصوف دست بداشتن جمله حظوظ نفسانی بود و این بر دو گونه باشد: یکی رسم ودیگر حقیقت. و این ان بود که اگر وی تارک حظ است ترک حظ هم حظی بودو این رسم باشد و اگر حظ تارک وی است این فنای حظ بود و تعلق این به حقیقت مشاهدت بود. پس ترک حظ فعل بنده بود و فنای حظ فعل خدای، جل جلاله. فعل بنده رسم و مجاز بود و فعل حق حقیقت. و بدین قول مبین شد قول جنید رحمهالله که پیش از این قول است.
# - 7
و هم ابوالحسن نور رحمهالله علیه گوید: «الصوفیه هم الذین صفت ارواحهم، فصاروا فی الصف الاول بین یدی الحق.»
انتخابشده - 8
صوفیان آنان اند که جانهای ایشان از کدورت بشریت آزاد گشته است و از آفت نفس صافی شده و از هوی خلاص یافته تا اندر صف اول و درجۀ اعلی با حق بیارامیده اند و از غیر وی اندر رمیده.
# - 9
و همو گوید، رحمه الله علیه: «الصوفی الذی لایملک ولایملک.»
# - 10
صوفی آن بود که هیچ چیز اندر بند وی ناید، و وی اندر بند هیچ چیز نشود و این عبارت از عین فنا بود؛ که فانی صفت، مالک نبود و مملوک نه؛ از آن چه صحت ملک بر موجودات درست افتد و مراد از این آن است که صوفی هیچ چیز را، از متاع دنیا و زینت عقبی، ملک نکند و خود اندر تحت حکم و ملک نفس خود نیاید. سلطان ارادت خود را از غیر بگسلد تا غیر طمع بندگی از وی بگسلد. و این قول لطیف است مر آن گروه را که به فنای کلی گویند، و ما غلطگاه ایشان در این کتاب بیاریم تا تو را معلوم شود، ان شاءالله، عزو جل.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 7 از «فصل» است.