نثر · شماره 10
صوفی آن بود که هیچ چیز اندر بند وی ناید، و وی اندر بند هیچ چیز نشود و این عبارت از عین فنا بود؛ که فانی صفت، مالک نبود و مملوک نه؛ از آن چه صحت ملک بر موجودات درست افتد و مراد از این آن است که صوفی هیچ چیز را، از متاع دنیا و زینت عقبی، ملک نکند و خود اندر تحت حکم و ملک نفس خود نیاید. سلطان ارادت خود را از غیر بگسلد تا غیر طمع بندگی از وی بگسلد. و این قول لطیف است مر آن گروه را که به فنای کلی گویند، و ما غلطگاه ایشان در این کتاب بیاریم تا تو را معلوم شود، ان شاءالله، عزو جل.
شاعرهجویریدر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 7
و هم ابوالحسن نور رحمهالله علیه گوید: «الصوفیه هم الذین صفت ارواحهم، فصاروا فی الصف الاول بین یدی الحق.»
# - 8
صوفیان آنان اند که جانهای ایشان از کدورت بشریت آزاد گشته است و از آفت نفس صافی شده و از هوی خلاص یافته تا اندر صف اول و درجۀ اعلی با حق بیارامیده اند و از غیر وی اندر رمیده.
# - 9
و همو گوید، رحمه الله علیه: «الصوفی الذی لایملک ولایملک.»
# - 10
صوفی آن بود که هیچ چیز اندر بند وی ناید، و وی اندر بند هیچ چیز نشود و این عبارت از عین فنا بود؛ که فانی صفت، مالک نبود و مملوک نه؛ از آن چه صحت ملک بر موجودات درست افتد و مراد از این آن است که صوفی هیچ چیز را، از متاع دنیا و زینت عقبی، ملک نکند و خود اندر تحت حکم و ملک نفس خود نیاید. سلطان ارادت خود را از غیر بگسلد تا غیر طمع بندگی از وی بگسلد. و این قول لطیف است مر آن گروه را که به فنای کلی گویند، و ما غلطگاه ایشان در این کتاب بیاریم تا تو را معلوم شود، ان شاءالله، عزو جل.
انتخابشده - 11
ابن الجلاء رحمهالله علیه گوید: «التصوف حقیقه لارسم له.»
# - 12
تصوف حقیقتی است که وی را رسم نیست، و آن چه رسم است نصیب خلق باشد اندر معاملات، و حقیقت خاصۀ حق بود. چون تصوف از خلق اعراض کردن بود، لامحاله مر او را رسم نبود.
# - 13
ابوعمرو دمشقی رحمهالله علیه گوید: «التصوف رویه الکون بعین النقص، بل غض الطرف عن الکون.»
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 10 از «فصل» است.