نثر · شماره 22
صوفی آن بود که اندیشۀ وی با قدم وی برابر بود البته. ای جمله حاضر بود دل آن جا که تن، و تن آن جا که دل، قول آن جا که قدم، قدم آن جا که قول. و این نشان حضوری بود بی غیبت بر خلاف آن که گویند: «از خود غایب به حق حاضر.» لا، بل که «به حق حاضر و به خود حاضر.» و این، عبارت از جمع الجمع باشد؛ از آن چه تا رویت نبود به خود، غیبت نبود از خود و چون رویت برخاست حضوری بی غیبت است. و تعلق این معنی به قول شبلی است، رحمه الله علیه: «الصوفی لایری فی الدارین مع الله غیر الله.» صوفی آن بود که اندر دو جهان هیچ نبیند به جز خدای عز و جل. و در جمله هستی بنده غیر بود و چون غیر نبیند خود را نبیند. و از خود بکلیت فارغ شود اندر حال نفی و اثبات خود.
شاعرهجویریدر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 19
محمدبن علی بن الحسین بن علی بن ابی طالب رضی الله عنه گوید: «التصوف خلق، من زاد علیک فی الخلق، زاد علیک فی التصوف.»
# - 20
تصوف نیکوخویی باشد، هر که نیکو خوتر، وی صوفی تر. و خوی نیکو بر دو گونه باشد: یکی با خلق و دیگر با حق. نیکوخویی با حق رضا باشد به قضای وی و نیکوخویی با خلق حمل ثقل صحبت ایشان برای حق و این هر دو خود به طالب آن باز گردد. حق را تعالی صفت استغناست از رضای طالب و سخط طالب و این هر دو صفت اندر نظارۀ وحدانیت وی بسته است.
# - 21
مرتعش رحمهالله علیه گوید: «الصوفی لایسبق همته خطوته البته.»
# - 22
صوفی آن بود که اندیشۀ وی با قدم وی برابر بود البته. ای جمله حاضر بود دل آن جا که تن، و تن آن جا که دل، قول آن جا که قدم، قدم آن جا که قول. و این نشان حضوری بود بی غیبت بر خلاف آن که گویند: «از خود غایب به حق حاضر.» لا، بل که «به حق حاضر و به خود حاضر.» و این، عبارت از جمع الجمع باشد؛ از آن چه تا رویت نبود به خود، غیبت نبود از خود و چون رویت برخاست حضوری بی غیبت است. و تعلق این معنی به قول شبلی است، رحمه الله علیه: «الصوفی لایری فی الدارین مع الله غیر الله.» صوفی آن بود که اندر دو جهان هیچ نبیند به جز خدای عز و جل. و در جمله هستی بنده غیر بود و چون غیر نبیند خود را نبیند. و از خود بکلیت فارغ شود اندر حال نفی و اثبات خود.
انتخابشده - 23
جنید رحمهالله علیه گوید: «التصوف مبنی علی ثمان خصال: السخاء، و الرضاء، و الصبر و الاشاره و الغربه، و لبس الصوف و السیاحه و الفقر. اما السخاء فلابراهیم و اما الرضاء فلاء سحق و اماالصبر فلایوب، و اما الاشاره فلزکریا و اما الغربه فلیحیی، و اما لبس الصوف فلموسی، و اما السیاحه فلعیسی و اما الفقر فلحمد، صلوات الله علیهم اجمعین.»
# - 24
گفت: بنای تصوف بر هشت خصلت است اقتدا به هشت پیغمبر، علیهم السلام: به سخاوت به ابراهیم، و آن چندان بود که پسر فدا کرد؛ و به رضا به اسحاق که وی سر فدا کرد و به ترک جان عزیز خود بگفت؛ و به صبر به ایوب که اندر بلای کرمان صبر کرد؛ و به اشارت به زکریا که خداوند گفت: «اذنادی ربه نداء خفیا(۳/مریم)»؛ و به غربت به یحیی که اندر وطن خود غریب بودو اندر میان خویشان از ایشان بیگانه؛ و به سیاحت به عیسی که اندر سیاحت خود چنان مجرد بود که جز کاسه ای و شانه ای نداشت چون بدید که کسی به دو مشت آب می خورد کاسه بینداخت و چون بدید که به انگشتان تخلیل می کرد شانه بینداخت؛ و به لبس صوف به موسی که همه جامه های وی پشمین بود؛ و به فقر به محمد علیهم السلام که خدای عز و جل کلید همه گنجهای روی زمین بدو فرستاد و گفت: «محنت برخود منه و از این گنج ها خود را تجمل ساز.» گفت:: «نخواهم. بارخدایا، مرا یک روز سیردار و یک روز گرسنه.»و این اصول اند رمعاملت سخت نیکوست.
# - 25
حصری گوید، رحمه الله علیه: «الصوفی لا یوجد بعد عدمه ولایعدم بعد وجوده.»
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 22 از «فصل» است.