نثر · شماره 7
و اندر آثار صحیح وارد است که عیسی بن مریم علیه السلام مرقعه ای داشت که وی را به آسمان بردند و یکی از مشایخ گفت: وی را به خواب دیدم با آن مرقعۀ صوف و از هر رقعه ای نوری می درفشید. گفتم: «ایها المسیح، این انوار چیست بر این جامۀ تو؟» گفت: «انوار اضطرار من است؛ که هر پاره ای از این به ضرورتی بردوخته ام. خدای عز و جل مر هر رنجی را که به ذل من رسانیده است مر آن را نوری گردانیده است.»
شاعرهجویریدر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 4
و من که علی بن عثمان الجلابی ام وفقنی الله از شیخ المشایخ، ابوالقاسم کرکانی رضی الله عنه در طوس پرسیدم که: «درویش را کمترین چه چیز باید تا اسم فقر را سزاوار گردد؟» گفت: «سه چیز باید که کم از آن نشاید: یکی باید که پاره ای راست برداند دوخت، و دیگر سخنی راست بداند شنید، و سدیگر پایی راست بر زمین داند زد.»
# - 5
گروهی از درویشان که با من حاضر بودند که این بگفت، چون به دویره باز آمدیم، هر کسی را سری پدیدار آمد و گفتندکه: «فقر خود همین است.» و بیشتر از ایشان در خوب دوختن پاره و بر زمین زدن پای می شتافتند و هر کسی را پندار آن بود که: «ما سخنان طریقت بدانیم شنید.» و به حکم آن که روی دل من بدان سید بود، نخواستیم که آن سخن وی بر زمین افتد. گفتم: «بیایید تا هر کسی اندر این سخن چیزی بگوییم.» هر یک صورت خود بگفتند. چون نوبت به من رسید، گفتم: «پارۀ راست آن بود که به فقر دوزند نه به زینت؛ چون رقعه اگر به فقر دوزی اگر ناراست دوزی راست بود. و سخن راست شنیدن آن بود که به حال شنود نه به منیت و به جد اندر آن تصرف کند نه به هزل و به زندگانی مر آنرا فهم کند نه به عقل و پای راست آن باشد که به وجد بر زمین نهد نه به لهو و به رسم.» بعین این سخن را بدان سید نقل کردند. گفت: «اصاب علی، جبره الله».
# - 6
پس مراد پوشیدن مرقعه مر این طایفه را تخفیف مئونت دنیا باشد و صدق فقر به خداوند، تعالی.
# - 7
و اندر آثار صحیح وارد است که عیسی بن مریم علیه السلام مرقعه ای داشت که وی را به آسمان بردند و یکی از مشایخ گفت: وی را به خواب دیدم با آن مرقعۀ صوف و از هر رقعه ای نوری می درفشید. گفتم: «ایها المسیح، این انوار چیست بر این جامۀ تو؟» گفت: «انوار اضطرار من است؛ که هر پاره ای از این به ضرورتی بردوخته ام. خدای عز و جل مر هر رنجی را که به ذل من رسانیده است مر آن را نوری گردانیده است.»
انتخابشده - 8
و نیز پیری را دیدم از اهل ملامت به ماوراء النهر که هر چیزی که آدمی را در آن نصیبی بودی نخوردی و نپوشیدی. چیزهایی خوردی که مردمان بینداختندی، چون ترۀ پوسیده و کدوی تلخ و گزر تباه شده و مثلهم و پوشش از خرقه هایی ساختی که از راه برچیدی و نمازی کردی و از آن مرقعه ساختی.
# - 9
و شنیدم که به مرو الرود پیری بود از متاخران از ارباب معانی، قوی حال و نیکو سیرت از بس رقعه های بی تکلف که بر سجاده و کلاه وی بود کژدم اندر آن بچه کردی.
# - 10
و شیخ من رضی الله عنه پنجاه و شش سال یک جامه داشت که پاره های بی تکلف بر آن می گذاشتی.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 7 از «فصل» است.