نثر · شماره 16
سدیگر گفت: «مرا مزدوران بودند که کار می کردند. همه تمام مزد بستدند. یکی از ایشان ناپدیدار شد. من آن مزد وی را گوسفندی خریدم. سالی دیگر دو شد و سدیگر سال چهار شد. هر سال همچنین زیادت می شد. سالی چند برآمد، مالی عظیم وی را فراهم شد. مرد بیامد که: وقتی برای تو کاری کرده ام، یاد داری؟ اکنون مرا بدان حاجت است. گفتم: برو آن همه زان توست. گفت: مرا می فسوس داری؟ گفتم: نه، راست می گویم. آن همه وی را دادم تا برفت.» آنگاه گفت: «خدایا، اگر این سخن راست می گویم، ما را فرج فرست.»
شاعرهجویریدر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 13
دیگری گفت: «مرا دختر عمی بود با جمال، و پیوسته دلم بدو مشغول بودی و وی را به خود می خواندم، اجابت نکردی تا وقتی به حیل صد و بیست دینار بدو فرستادم تا یک شب با من خالی کند. چون به نزدیک من آمد، ترسی اندر دلم پدیدار آمد از خدای، عز و جل. دست از وی بداشتم و آن زر با وی بگذاشتم.»
# - 14
آنگاه گفت: «بار خدایا، اگر من اندر این راست گویم، ما را فرج فرست.»
# - 15
پیغمبر گفت صلی الله علیه و سلم که: آن سنگ جنبیدنی دیگر بجنبید و آن شکاف زیادت شد؛ فاما هنوز بیرون نتوانستند آمدن.
# - 16
سدیگر گفت: «مرا مزدوران بودند که کار می کردند. همه تمام مزد بستدند. یکی از ایشان ناپدیدار شد. من آن مزد وی را گوسفندی خریدم. سالی دیگر دو شد و سدیگر سال چهار شد. هر سال همچنین زیادت می شد. سالی چند برآمد، مالی عظیم وی را فراهم شد. مرد بیامد که: وقتی برای تو کاری کرده ام، یاد داری؟ اکنون مرا بدان حاجت است. گفتم: برو آن همه زان توست. گفت: مرا می فسوس داری؟ گفتم: نه، راست می گویم. آن همه وی را دادم تا برفت.» آنگاه گفت: «خدایا، اگر این سخن راست می گویم، ما را فرج فرست.»
انتخابشده - 17
پیغمبر گفت صلی الله علیه که: آن سنگ از در غار فراتر شد تا هر سه بیرون آمدند.
# - 18
و این فعل ناقض عادت بود.
# - 19
و معروف است از پیغمبر صلی الله علیه و سلم حدیث جریج راهب و ابوهریره رضی الله عنه راوی آن است که: پیغمبر گفت علیه السلام که: به خردگی اندر گاهواره سخن نگفت الا سه کس:
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 16 از «الکلام فی ذکر کراماتهم» است.