نثر · شماره 18
و این فعل ناقض عادت بود.
شاعرهجویریدر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 15
پیغمبر گفت صلی الله علیه و سلم که: آن سنگ جنبیدنی دیگر بجنبید و آن شکاف زیادت شد؛ فاما هنوز بیرون نتوانستند آمدن.
# - 16
سدیگر گفت: «مرا مزدوران بودند که کار می کردند. همه تمام مزد بستدند. یکی از ایشان ناپدیدار شد. من آن مزد وی را گوسفندی خریدم. سالی دیگر دو شد و سدیگر سال چهار شد. هر سال همچنین زیادت می شد. سالی چند برآمد، مالی عظیم وی را فراهم شد. مرد بیامد که: وقتی برای تو کاری کرده ام، یاد داری؟ اکنون مرا بدان حاجت است. گفتم: برو آن همه زان توست. گفت: مرا می فسوس داری؟ گفتم: نه، راست می گویم. آن همه وی را دادم تا برفت.» آنگاه گفت: «خدایا، اگر این سخن راست می گویم، ما را فرج فرست.»
# - 17
پیغمبر گفت صلی الله علیه که: آن سنگ از در غار فراتر شد تا هر سه بیرون آمدند.
# - 18
و این فعل ناقض عادت بود.
انتخابشده - 19
و معروف است از پیغمبر صلی الله علیه و سلم حدیث جریج راهب و ابوهریره رضی الله عنه راوی آن است که: پیغمبر گفت علیه السلام که: به خردگی اندر گاهواره سخن نگفت الا سه کس:
# - 20
یکی عیسی علیه السلام و شما همه می دانید.
# - 21
دیگر اندر بنی اسرائیل راهبی بود جریج نام، مردی مجتهد، و مادری مستوره داشت. روزی به دیدار پسر بیامد. وی اندر نماز بود، در صومعه نگشاد ودیگر روز و سدیگر روز همچنان. مادرش از تنگدلی گفت: «یا رب، رسوا گردان مر پسر مرا و به حق من بگیرش.» و اندر آن زمانۀ وی زنی بود بلایه، گفت گروهی را که: «من جریج را از راه ببرم.» به صومعۀ وی شد و جریج بدو التفات نکرد. با شبانی اندر آن راه صحبت کرد و حامله شد. چون به شهر آمد گفت: «این بار از جریج است.» و چون بار بنهاد مردمان قصد صومعۀ وی کردند و وی را به در سلطان آوردند. جریج گفت: «یا غلام، پدر تو کیست؟» گفت: «یا جریج، مادرم بر تو دروغ می گوید پدر من شبانی است.»
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 18 از «الکلام فی ذکر کراماتهم» است.