کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

نثر · شماره 20

یکی عیسی علیه السلام و شما همه می دانید.

چهرهٔ هجویریشاعر

در متن شعر

سطرهای پیرامون

برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.

  1. 17

    پیغمبر گفت صلی الله علیه که: آن سنگ از در غار فراتر شد تا هر سه بیرون آمدند.

    #
  2. 18

    و این فعل ناقض عادت بود.

    #
  3. 19

    و معروف است از پیغمبر صلی الله علیه و سلم حدیث جریج راهب و ابوهریره رضی الله عنه راوی آن است که: پیغمبر گفت علیه السلام که: به خردگی اندر گاهواره سخن نگفت الا سه کس:

    #
  4. 20

    یکی عیسی علیه السلام و شما همه می دانید.

    انتخاب‌شده
  5. 21

    دیگر اندر بنی اسرائیل راهبی بود جریج نام، مردی مجتهد، و مادری مستوره داشت. روزی به دیدار پسر بیامد. وی اندر نماز بود، در صومعه نگشاد ودیگر روز و سدیگر روز همچنان. مادرش از تنگدلی گفت: «یا رب، رسوا گردان مر پسر مرا و به حق من بگیرش.» و اندر آن زمانۀ وی زنی بود بلایه، گفت گروهی را که: «من جریج را از راه ببرم.» به صومعۀ وی شد و جریج بدو التفات نکرد. با شبانی اندر آن راه صحبت کرد و حامله شد. چون به شهر آمد گفت: «این بار از جریج است.» و چون بار بنهاد مردمان قصد صومعۀ وی کردند و وی را به در سلطان آوردند. جریج گفت: «یا غلام، پدر تو کیست؟» گفت: «یا جریج، مادرم بر تو دروغ می گوید پدر من شبانی است.»

    #
  6. 22

    و سدیگر زنی کودکی داشت، بر در سرای خود نشسته بود. سواری نیکو روی و نیکو جامه بر گذشت. گفت: «یا رب، تو این پسر مرا چون این سوار گردان.» کودک گفت: «یا رب، مرا چنان مگردان.» زمانی بود، زنی بد نام برگذشت. گفت: «یا رب، پسر مرا چون این زن مگردان.» کودک گفت: «یا رب، مرا چنان زن گردان.» مادر متعجب شد. گفت: «ای پسر، این چرا می گویی؟» گفت: «از آن که آن مرد جباری است از جبابره، و این زن زنی مصلحه؛ اما مردمان وی را بد گویند و من نخواهم که از جباران باشم، خواهم که از مصلحان باشم.»

    #
  7. 23

    و دیگر معروف است حدیث زایده، کنیزک عمر بن الخطاب رضی الله عنه که روزی به نزدیک پیغمبر علیه السلامدرآمد و بر وی سلام گفت. پیغمبر گفت: «یا زایده، چرا نزدیک ما دیر به دیر می آیی؟ تو موفقه ای و من تو را دوست دارم.» گفت: «یا رسول الله، امروز با عجایبی آمده ام.» گفت: «آن چه چیز است؟» گفت: «بامداد به طلب هیزم رفتم. چون حزمه ای ببستم، بر سنگی نهادم تا برگیرم. سواری دیدم که از آسمان به زمین آمد و بر من سلام گفت، و مرا گفت: محمد را از من سلام رسان و بگوی که: رضوان، خازن بهشت، سلام رسانید و گفت: بشارت مر تو را که بهشت بهر امتان تو سه قسمت کرده اند: گروهی بی حساب اندر شوند و گروهی را حساب یسیر کنند و گروهی را به شفاعت تو ببخشند. این بگفت و قصد آسمان کرد و ازمیان آسمان و زمین به من التفات کرد. مرا یافت که آن حزمه را برنتافتم. بگفت: یازایده، حزمه را بر سنگ بگذار، و مر سنگ را گفت: یا سنگ، آن حزمه را با زایده به در خانۀ عمر بر.»

    #

دربارهٔ این سطر

سطر شماره 20 از «الکلام فی ذکر کراماتهم» است.