کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

نثر · شماره 31

و حسن بصری رحمه الله علیه روایت کند که به عبادان سیاهی بود که اندر خرابه ها بودی. روزی من از بازار چیزی بخریدم و بدو بردم. مرا گفت: «این چه چیز است؟» گفتم: «طعامی است که آورده ام، بدان که مگر تو بدان محتاجی.» گفت: به دست اشارتی کرد و در من خندید من سنگ و کلوخ دیوارهای آن خرابه را جمله زر دیدم. از کردۀ خود تشویر خوردم و آن چه برده بودم بگذاشتم، و خود بگریختم از هیبت او.

چهرهٔ هجویریشاعر

در متن شعر

سطرهای پیرامون

برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.

  1. 28

    و از ابراهیم پیغمبر علیه السلام اثری معروف است که: مردی را دید اندر هوا نشسته، گفت: «ای بندۀ خدای، این به چه یافتی؟» گفت: «به چیزی اندک.» گفت: «آن چه بود؟» گفت: «روی از دنیا بگردانیدم و به فرمان خدای آوردم. مرا گفتند: اکنون چه خواهی؟ گفتم: آن که مرا اندر هوا مسکنی باشد تا دلم از خلق گسسته شود.»

    #
  2. 29

    و چون آن جوانمرد عجمی به مدینه آمد، قصد کشتن عمر کرد. گفتند: «امیرالمومنین اندر خرابه ها جایی خفته باشد.» رفت، وی را یافت بر خاک خفته و دره زیر سر نهاده با خود گفت: «این همه فتنه در این جهان از این است و کشتن این به نزدیک من سخت آسان.» شمشیر برکشید دو شیر پدید آمدند و قصد وی کردند. وی فریاد خواست. عمر رضی الله عنه بیدار شد قصه با وی بگفت و اسلام آورد.

    #
  3. 30

    و اندر خلافت ابوبکر رضی الله عنه خالد بن ولید را، به سواد عراق، اندر میان هدیه ها حقه ای آوردند که: اندر این زهر قاتل است و اندر خزانۀ هیچ ملکی نیست. خالد رضی الله عنه آن حقه را بگشاد و آن بر کف خود افکند و بسم الله بگفت و اندر دهان نهاد. مردمان متعجب شدند و بسیاری از ایشان به راه آمدند.

    #
  4. 31

    و حسن بصری رحمه الله علیه روایت کند که به عبادان سیاهی بود که اندر خرابه ها بودی. روزی من از بازار چیزی بخریدم و بدو بردم. مرا گفت: «این چه چیز است؟» گفتم: «طعامی است که آورده ام، بدان که مگر تو بدان محتاجی.» گفت: به دست اشارتی کرد و در من خندید من سنگ و کلوخ دیوارهای آن خرابه را جمله زر دیدم. از کردۀ خود تشویر خوردم و آن چه برده بودم بگذاشتم، و خود بگریختم از هیبت او.

    انتخاب‌شده
  5. 32

    و ابراهیم ادهم روایت کند که: بر راعی برگذشتم و از وی آب خواستم. گفت: «شیر دارم و آب، کدام خواهی؟» من گفتم: «آب خواهم.» برخاست و عصا بر سنگ زد و آبی خوش و پاکیزه از آن سنگ بیرون آمد؛ و من متعجب شدم، گفت: «تعجب مکن، که چون بنده حق را مطیع باشد همه عالم وی را مطیع گردند.»

    #
  6. 33

    و ابوالدرداء و سلمان رضی الله عنهما به هم نشسته بودند، و طعامی همی خوردند و تسبیه کاسه می شنیدند.

    #
  7. 34

    و از ابوسعید خراز رضی الله عنه روایت می آرند که گفت: یک چندگاه من هر سه روزی طعام خوردمی. اندر بادیه می رفتم. روز سدیگر ضعفی اندر من پدید آمد و طعام نیافتم. طبع عادت خود طلب کرد بر جای فرو نشستم. هاتفی آواز داد که: «یا باسعید، اختیار کن تا سببی خواهی مر دفع سستی را بی طعام و یا طعامی سکونت نفس را؟» گفتم: «الهی، سببی.» گفت: قوتی اندر من آمد. برخاستم و دوازده منزل دیگر برفتم بی طعام و شراب.

    #

دربارهٔ این سطر

سطر شماره 31 از «الکلام فی ذکر کراماتهم» است.