نثر · شماره 33
و ابوالدرداء و سلمان رضی الله عنهما به هم نشسته بودند، و طعامی همی خوردند و تسبیه کاسه می شنیدند.
شاعرهجویریدر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 30
و اندر خلافت ابوبکر رضی الله عنه خالد بن ولید را، به سواد عراق، اندر میان هدیه ها حقه ای آوردند که: اندر این زهر قاتل است و اندر خزانۀ هیچ ملکی نیست. خالد رضی الله عنه آن حقه را بگشاد و آن بر کف خود افکند و بسم الله بگفت و اندر دهان نهاد. مردمان متعجب شدند و بسیاری از ایشان به راه آمدند.
# - 31
و حسن بصری رحمه الله علیه روایت کند که به عبادان سیاهی بود که اندر خرابه ها بودی. روزی من از بازار چیزی بخریدم و بدو بردم. مرا گفت: «این چه چیز است؟» گفتم: «طعامی است که آورده ام، بدان که مگر تو بدان محتاجی.» گفت: به دست اشارتی کرد و در من خندید من سنگ و کلوخ دیوارهای آن خرابه را جمله زر دیدم. از کردۀ خود تشویر خوردم و آن چه برده بودم بگذاشتم، و خود بگریختم از هیبت او.
# - 32
و ابراهیم ادهم روایت کند که: بر راعی برگذشتم و از وی آب خواستم. گفت: «شیر دارم و آب، کدام خواهی؟» من گفتم: «آب خواهم.» برخاست و عصا بر سنگ زد و آبی خوش و پاکیزه از آن سنگ بیرون آمد؛ و من متعجب شدم، گفت: «تعجب مکن، که چون بنده حق را مطیع باشد همه عالم وی را مطیع گردند.»
# - 33
و ابوالدرداء و سلمان رضی الله عنهما به هم نشسته بودند، و طعامی همی خوردند و تسبیه کاسه می شنیدند.
انتخابشده - 34
و از ابوسعید خراز رضی الله عنه روایت می آرند که گفت: یک چندگاه من هر سه روزی طعام خوردمی. اندر بادیه می رفتم. روز سدیگر ضعفی اندر من پدید آمد و طعام نیافتم. طبع عادت خود طلب کرد بر جای فرو نشستم. هاتفی آواز داد که: «یا باسعید، اختیار کن تا سببی خواهی مر دفع سستی را بی طعام و یا طعامی سکونت نفس را؟» گفتم: «الهی، سببی.» گفت: قوتی اندر من آمد. برخاستم و دوازده منزل دیگر برفتم بی طعام و شراب.
# - 35
و معروف است که امروز در تستر مر خانۀ سهل بن عبدالله را بیت السباع خوانند و متفق اند اهل تستر بر آن که شیر و سباع به نزدیک وی اندر آمدندی و وی مر ایشان را طعام دادی و مراعات کردی و اهل تستر خلقی بسیارند بر این.
# - 36
و ابوالقاسم مروزی گوید که: من با ابوسعید خراز می رفتم بر کرانۀ بحر. جوانی دیدم مرقعه دار و محبره اندر رکوه ای آویخته. ابوسعید گفت: «سیمای این جوان عبایی است و معاملتش حبری. چون اندر وی نگرم، گویم از رسیدگان است و چون در محبره نگرم، گویم از طالبان است. بیا تا ازوی بپرسیم که تا چیست.» خراز گفت: «ای جوان، راه به خدای چیست؟» گفت: «راه به خدای دو است: یکی راه عوام و یکی راه خواص و تو را از راه خواص هیچ خبر نیست؛ اما راه عوام این است که تو می سپری و معاملت خود را علت وصول به حق می نهی و محبره را از حجاب می دانی.»
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 33 از «الکلام فی ذکر کراماتهم» است.