نثر · شماره 10
و یافتم که: ابراهیم خواص را پرسیدند از حقیقت ایمان. گفت: «اکنون این را جواب ندارم؛ از آن چه هرچه گویم عبارت بود و مرا باید تا به معاملت جواب گویم. اما من قصد مکه دارم و تونیز بر این عزمی، اندر این راه با من صحبت کن تا جواب مساله خود بیابی.» گفتا: چنان کردم چون به بادیه فرو رفتم، هر شب دو قرص و دو شربت آب پدید آمدی. یکی به من دادی و یکی بخوردی. تا روزی اندر میان بادیه، پیری همی آمد سواره. چون وی را بدید از اسب فرو آمد و یک دیگر را بپرسیدند و زمانی سخن گفتند و پیر برنشست و بازگشت. گفتم: «ایها الشیخ، مرا بگوی تا آن پیر که بود.» گفت: «آن جواب سوال تو بود.» گفتم: «چگونه؟» گفت: «آن خضر پیغمبر بود علیه السلام که از من می صحبت طلبید و من اجابت نکردم؛ که بترسیدم که اندر آن صحبت اعتماد ازدون حق با وی کنم توکل مرا ببشولاند.» و حقیقت ایمان حفظ توکل باشد با خداوند، عزو جل. قوله، تعالی: «وعل الله فتوکلوا ان کنتم مومنین (۲۳/المائده).»
شاعرهجویریدر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 7
و باز گروهی ایمان را همه از حق می گویند و گروهی همه از بنده. و این خلاف اند رمیان خلق دراز شده است به ماوراء النهر. پس آن که همه ازوی گوید جبر محض بود؛ از آن چه بنده اندر آن باید تا مضطر باشد و آن که همه از خود گوید قدر محض بود؛ که بنده جز به اعلام وی، وی را نداند و طریق توحید دون جبر باشد و فوق قدر. و به حقیقت ایمان فعل بنده باشد به هدایت حق مقرون؛ که گم کردۀ وی به راه نداند آمد و به راه آوردۀ وی گم نگردد؛ لقوله، تعالی: «فمن یرد الله ان یهدیه یشرح صدره للاسلام و من یرد ان یضله یجعل صدره ضیقا حرجا (۱۲۵/الانعام).»
# - 8
پس بر این اصل باید تا گروش هدایت حق بود و گرویدن فعل بنده. پس علامت گرویدن بر دل اعتقاد توحید است و بر دیده حفظ از منهیات و عبرت کردن اندر علامات و آیات و بر گوش استماع کلام وی، و بر معده تخلی از حرام کردۀ وی و بر زبان صدق قول و بر تن پرهیز کردن از منهیات تا دعوی با معنی موافق بود و از این بود که آن گروه زیادت و نقصان در ایمان روا داشتند و اتفاق است میان همه که اندر معرفت زیادت و نقصان روا نباشد؛ که اگر معرفت زیادت و نقصان شدی بایستی که معروف زیادت و نقصان شدی. چون بر معروف زیادت و نقصان روانبود، بر معرفت نیز روا نبود؛ که معرفت ناقص معرفت نباشد. پس باید تا زیادت و نقصان در عمل و فرع باشد و باتفاق بر طاعت زیادت و نقصان - که در عمل و فرع باشد روا بود و مر حشویانی را که به فریقین نسبت کنند این بر دل دشوار اید؛ که از حشویان گروهی طاعت را از جملۀ ایمان گویند و باز گروهی ایمان را به جز قول مجرد نگویند و این هر دو عدم انصاف باشد.
# - 9
و در جمله ایمان بر حقیقت استغراق کل اوصاف بنده باشد اندر طلب حق، و جملۀ گرویدگان را بر این اتفاق باید کرد که غلبۀ سلطان معرفت قاهر اوصاف نکرت بود و آن جا که ایمان بود اسباب نکرت منفی بود؛ که گفتهاند: «اذا طلع الصباح بطل المصباح». چون صبح منتشر شد جمال چراغ ناچیز گشت، و روز را به دلیل بیان بنمود؛ چنان که گفتهاند: «از روز روشن تر دلیل نباید.» قوله، تعالی: «ان الملوک اذا دخلوا قریه افسدوها (۳۴/النمل).» چون حقیقت معرفت اندر دل عارف حاصل آمد ولایت ظن و شک و نکرت فانی شد و سلطان آن مر حواس و هوای وی را مسخر خود گردانید تا در هر چه کند و گوید ونگرد همه اندر دایرۀ امر باشد.
# - 10
و یافتم که: ابراهیم خواص را پرسیدند از حقیقت ایمان. گفت: «اکنون این را جواب ندارم؛ از آن چه هرچه گویم عبارت بود و مرا باید تا به معاملت جواب گویم. اما من قصد مکه دارم و تونیز بر این عزمی، اندر این راه با من صحبت کن تا جواب مساله خود بیابی.» گفتا: چنان کردم چون به بادیه فرو رفتم، هر شب دو قرص و دو شربت آب پدید آمدی. یکی به من دادی و یکی بخوردی. تا روزی اندر میان بادیه، پیری همی آمد سواره. چون وی را بدید از اسب فرو آمد و یک دیگر را بپرسیدند و زمانی سخن گفتند و پیر برنشست و بازگشت. گفتم: «ایها الشیخ، مرا بگوی تا آن پیر که بود.» گفت: «آن جواب سوال تو بود.» گفتم: «چگونه؟» گفت: «آن خضر پیغمبر بود علیه السلام که از من می صحبت طلبید و من اجابت نکردم؛ که بترسیدم که اندر آن صحبت اعتماد ازدون حق با وی کنم توکل مرا ببشولاند.» و حقیقت ایمان حفظ توکل باشد با خداوند، عزو جل. قوله، تعالی: «وعل الله فتوکلوا ان کنتم مومنین (۲۳/المائده).»
انتخابشده - 11
و محمد بن خفیف گوید، رحمه الله علیه: «الایمان تصدیق القلب بما اعلمه الغیوب.»
# - 12
ایمان باور داشتن دل است بدانچه اندر غیب بر وی کشف کنند و وی را بیاموزند و ایمان به غیب و خداوند تعالی از چشم سر غایب، جز به قوت الهی اندر یقین بنده پدیدار نتوان آوردن و آن جز به اعلام خداوند تعالی نباشد چون معرف و معلم عارفان و عالمان وی است جل جلاله و عم نواله که اندر دل های ایشان معرفت و علم آفرید و حوالۀ آن از کسب ایشان منقطع کرد، پس هر که دل را به معرفت حق باور داشت مومن بود.
# - 13
و به حکم آن که مرا به جز اندر این کتاب در این باب سخن بسیار است، این جا بدین مقدار اقتصار کردم تا کتاب مطول نشود و نیز اگر هدایت حق باشد این مایه بسنده بود. اکنون با سر معاملات رویم و حجب آن کشف گردانیم تا طالبان را فواید باشد، ان شاء الله.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 10 از «فصل» است.