نثر · شماره 99
نگرستند، چنان بود. گفند: به چه دانستی؟
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 96
گفت: نی!ولیکن به حضرت پادشاه پادشاهان شدن صعب است.
# - 97
نقل است که در مرض موت بودی و یکی درآمد و از دست تنگی روزگار شکایت کرد. پیراهن بدو داد و پیراهنی به عاریت بستد و بدان پیرهن به دار آخرت خرامید.
# - 98
نقل است که تا بشر زنده بود هرگز در بغداد هیچ ستور روث نینداخته بود، درراه - حرمت او را که پای برهنه رفتی- یک شب مردی ستوری داشت. ستور را دید که در راه روث افگند. فریاد برآورد: که بشر حافی نماند.
# - 99
نگرستند، چنان بود. گفند: به چه دانستی؟
انتخابشده - 100
گفت: بدانکه تا او زنده بود در جمله راه بغداد روث ستوری دیده نبود. این برخلاف عادت دیدم، دانستم که بشرنمانده است.
# - 101
بعد از مرگ او را به خواب دیدند. گفتند: خدای با تو چه کرد؟
# - 102
گفت: با من عتاب کرد. گفت: در دنیا ا زمن چرا چندین ترسید ی؟ اما علمت ان الکرم صفتی. ندانستی که کرم صفت من است؟
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 99 از «ذکر بشر حافی رحمه الله علیه» است.