نثر · شماره 187
پس چون وقت سفره درآمد، مگر طعامی بود خوش. ابراهیم با خود اندیشید که شیخ این است که چنین خورشهای نیکو خورد.
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 184
نقل است که روزی در مسجدی نشسته بود. مریدان را گفت: برخیزید تا به استقبال دوستی شویم - از دوستان جبار عالم.
# - 185
پس برفتند. چون به دروازه رسیدند ابراهیم هروی بر خری نشسته می آمد بایزید گفت: ندا آمد از حق به دلم او را استقبال کن و به ما شفیع آور. » گفت: اگر شفاعت اولین و آخرین به تو دهند هنوز مشتی خاک بود.
# - 186
بایزید گفت: او عجب داشت.
# - 187
پس چون وقت سفره درآمد، مگر طعامی بود خوش. ابراهیم با خود اندیشید که شیخ این است که چنین خورشهای نیکو خورد.
انتخابشده - 188
شیخ این معنی بدانست. چون فارغ شدند دست ابراهیم بگرفت وبه کناری برد، و دست بر دیوار زد. دریچه ای گشاده گشت و دریایی بی نهایت ظاهر شد.
# - 189
گفت: اکنون بیا تا در این دریا شویم.
# - 190
ابراهیم را هراس آورد و گفت: مرا این مقام نیست.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 187 از «ذکر بایزید بسطامی رحمه الله علیه» است.