نثر · شماره 188
شیخ این معنی بدانست. چون فارغ شدند دست ابراهیم بگرفت وبه کناری برد، و دست بر دیوار زد. دریچه ای گشاده گشت و دریایی بی نهایت ظاهر شد.
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 185
پس برفتند. چون به دروازه رسیدند ابراهیم هروی بر خری نشسته می آمد بایزید گفت: ندا آمد از حق به دلم او را استقبال کن و به ما شفیع آور. » گفت: اگر شفاعت اولین و آخرین به تو دهند هنوز مشتی خاک بود.
# - 186
بایزید گفت: او عجب داشت.
# - 187
پس چون وقت سفره درآمد، مگر طعامی بود خوش. ابراهیم با خود اندیشید که شیخ این است که چنین خورشهای نیکو خورد.
# - 188
شیخ این معنی بدانست. چون فارغ شدند دست ابراهیم بگرفت وبه کناری برد، و دست بر دیوار زد. دریچه ای گشاده گشت و دریایی بی نهایت ظاهر شد.
انتخابشده - 189
گفت: اکنون بیا تا در این دریا شویم.
# - 190
ابراهیم را هراس آورد و گفت: مرا این مقام نیست.
# - 191
پس شیخ گفت: آن جو که از صحرا برگرفته، و نان پخته، و در انبان نهاده ای، آن جوی بوده است که چهارپایان خورده اند و بینداخته. و آن جونجس بوده است.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 188 از «ذکر بایزید بسطامی رحمه الله علیه» است.