نثر · شماره 267
شیخ گفت: سی سال است تااز حق دل صافی می خواهم، هنوز نیافته ام. به یک ساعت از برای تو دل صافی از کجا آرم؟
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 264
شیخ گفت: راست می گویی. من درون پرده بودم و تو بیرون. و بیرونیان درونیان را نبینند.
# - 265
گفت: هرکه قرآن نخواند، و به جنازه مسلمان حاضر نشود، وبه عیادت بیماران نرود، و یتیمان را نپرسد، ودعوی این حدیث کند بدانید که مدعی است.
# - 266
یکی شیخ را گفت: دل صافی کن تا با تو سخنی گویم.
# - 267
شیخ گفت: سی سال است تااز حق دل صافی می خواهم، هنوز نیافته ام. به یک ساعت از برای تو دل صافی از کجا آرم؟
انتخابشده - 268
و گفت: خلق پندارند که راه به خدای روشنتر از آفتاب است، و من چندین سال است تا از او می خواهم که مقدار سر سوزنی از این راه بر من گشاده گرداند و نی شود.
# - 269
نقل است که آن روز که بلایی بدو نرسیدی گفتی: الهی! نان فرستادی، نان خورش می باید. بلایی فرست تا نان خورش کنم.
# - 270
روزی بوموسی از شیخ پرسید: بامدادت چون است؟
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 267 از «ذکر بایزید بسطامی رحمه الله علیه» است.