نثر · شماره 303
شیخ گفت: اول قدم که رفتم، به عرش رفتم. عرض را دیدم چون گرگ لب آلوده و تهی شکم. گفتم ای عرش به تو نشانی می دهند که الرحمن علی العرش استوی. بیا تا چه داری.
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 300
و گفت: بعد از ریاضات - چهل سال - شبی حجاب برداشتند. زاری کردم که راهم دهید. خطاب آمدم که با کوزه ای که تو داری و پوستینی تو را بار نیست.
# - 301
کوزه و پوستین بینداختم. ندایی شنیدم که یا بایزید! با این مدعیان بگوی که بایزید بعد از چهل سال ریاضت و مجاهدت با کوزه شکسته و پوستینی پاره پاره تا نینداخت بار نیافت. تا شما که چندین علایق به خود بازبسته اید و طریقت را دانه دام هوای نفس ساخته اید کلا و حاشا که هرگز بار یابید. نقل است که کسی گوش میداشت وقت سحرگاهی تا چه خواهد کرد یکبار دیگر گفت الله و بیفتاد و خون از وی روان شد گفتند این چه حالت بود گفتند آمد که تو کیستی که حدیث ما کنی.
# - 302
نقل است که شبی بر سرانگشتان پای بود از نماز خفتن تا سحر گاه و خادم آن حال مشاهده می کرد و خون از چشم شیخ بر خاک می ریخت. خادم در تعجب ماند. بامداد از شیخ پرسید: آن چه حال بود، ما را از آن نصیبی کن.
# - 303
شیخ گفت: اول قدم که رفتم، به عرش رفتم. عرض را دیدم چون گرگ لب آلوده و تهی شکم. گفتم ای عرش به تو نشانی می دهند که الرحمن علی العرش استوی. بیا تا چه داری.
انتخابشده - 304
گفت: چه جای این حدیث است که ما را نیز به دل تو نشانی می دهند که انا عند المنکسر قلوبهم. اگر آسمانیانند از زمینیان می جویند و اگر زمینیان اند از آسمانیان می طلبند. اگر جوان است از پیر می طلبد واگر پیر است از جوان می طلبد واگر خراباتی است از زاهد می طلبد. اگر زاهد است از خراباتی می طلبد
# - 305
و گفت چون به مقام قرب رسیدم گفتند: بخواه!
# - 306
گفتم: مرا خواست نیست، هم تو از بهر ما بخواه.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 303 از «ذکر بایزید بسطامی رحمه الله علیه» است.