نثر · شماره 586
نقل است که روزی می گذشت. نابینایی گفتند که عبدالله مبارک می آید. هرچه می باید بخواه.
شاعرعطارقالبسایر
در متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 583
درویش گفت: اگر از شما وام خواست برای ما خواست.
# - 584
عبدالله شرم زده شد و گفت: راست می گویی.
# - 585
نقل است که در تقوی تا حدی بود که یکبار در منزلی فرود آمده بود و اسبی گرانمایه داشت. به نماز مشغول شد. اسب در زرع شد. اسب را همانجا بگذاشت و پیاده برفت و گفت وی کشت سلطانیان خورده است. و وقتی از مرو به شام رفت، به جهت قلمی که خواسته بود و باز نداده، تا باز رسانید.
# - 586
نقل است که روزی می گذشت. نابینایی گفتند که عبدالله مبارک می آید. هرچه می باید بخواه.
انتخابشده - 587
نابینا گفت: توقف کن یا عبدالله!
# - 588
عبدالله بایستاد. گفت: دعا کن تا حق تعالی چشم مرا بازدهد.
# - 589
عبدالله سر در پیش انداخت و دعا کرد. در حال بینا شد.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 586 از «ذکر بایزید بسطامی رحمه الله علیه» است.