کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

نثر · شماره 19

پس آب در چشم آورد. گفت: بارخدایا! بگیر ایشان را گرفتنی عظیم.

چهرهٔ عطارشاعر

در متن شعر

سطرهای پیرامون

برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.

  1. 16

    بایکدیگر گفتند: او را خبر نکنیم از این حال.

    #
  2. 17

    او خود بیدار بود. گفت: چیست حال؟

    #
  3. 18

    ایشان حال بازگفتند ودلتنگی بسیار می نمودند. سفیان گفت: مرا در جان خویش چندین آویزش نیست. ولکن حق کارهای دنیا بباید گزارد.

    #
  4. 19

    پس آب در چشم آورد. گفت: بارخدایا! بگیر ایشان را گرفتنی عظیم.

    انتخاب‌شده
  5. 20

    همین که این دعا گفت در حال خلیفه بر تخت بود و ارکان دولت بر حواشی نشسته بودند. طراقی در آن سرای افتاد و خلیفه با ارکان دولت به یکبار بر زمین فروشدند و آن دو بزرگ گفتند: دعایی بدین مستجابی و بدین تعجیلی؟

    #
  6. 21

    سفیان گفت: آری! ما آب روی خود بدین درگاه نبرده ایم.

    #
  7. 22

    نقل است که خلیفه دیگر بنشست، معتقد سفیان بود چنان افتاد که سفیان بیمار شد خلیفه طبیبی ترسا داشت. سخت استاد و حاذق. پیش سفیان فرستاد تا معالجت کند. چون قاروره او بدید گفت: این مردیاست که از خوف خدای چگر او خون شده است و پاره پاره از مثانه بیرون می آید. پس آن طبیب ترسا گفت در دینی که چنین مردی بود آن دین باطل نبود.

    #

دربارهٔ این سطر

سطر شماره 19 از «ذکر سفیان ثوری قدس الله روحه» است.