نثر · شماره 21
سفیان گفت: آری! ما آب روی خود بدین درگاه نبرده ایم.
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 18
ایشان حال بازگفتند ودلتنگی بسیار می نمودند. سفیان گفت: مرا در جان خویش چندین آویزش نیست. ولکن حق کارهای دنیا بباید گزارد.
# - 19
پس آب در چشم آورد. گفت: بارخدایا! بگیر ایشان را گرفتنی عظیم.
# - 20
همین که این دعا گفت در حال خلیفه بر تخت بود و ارکان دولت بر حواشی نشسته بودند. طراقی در آن سرای افتاد و خلیفه با ارکان دولت به یکبار بر زمین فروشدند و آن دو بزرگ گفتند: دعایی بدین مستجابی و بدین تعجیلی؟
# - 21
سفیان گفت: آری! ما آب روی خود بدین درگاه نبرده ایم.
انتخابشده - 22
نقل است که خلیفه دیگر بنشست، معتقد سفیان بود چنان افتاد که سفیان بیمار شد خلیفه طبیبی ترسا داشت. سخت استاد و حاذق. پیش سفیان فرستاد تا معالجت کند. چون قاروره او بدید گفت: این مردیاست که از خوف خدای چگر او خون شده است و پاره پاره از مثانه بیرون می آید. پس آن طبیب ترسا گفت در دینی که چنین مردی بود آن دین باطل نبود.
# - 23
در حال مسلمان شد. خلیفه گفت: پنداشتم که بیمار به بالین طبیب می فرستم، خود طبیب را پیش طبیب می فرستادم.
# - 24
نقل است که سفیان را در حال جوانی پشت گوژ شده بود. گفتند: ای امام مسلمانان! تو را هنوز وقت این نیست.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 21 از «ذکر سفیان ثوری قدس الله روحه» است.