کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

نثر · شماره 31

و هرگز از کسی چیزی نگرفتی. گفتی دانمی که در نمی مانم بگیرمی

چهرهٔ عطارشاعر

در متن شعر

سطرهای پیرامون

برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.

  1. 28

    پسر سفیان گفت: چون بازآمدم گفتم: ای پدر! دل تو مگر از سنگ است؟ می بینی که عیال دارم و هیچ ندارم؟ بر من رحم نمی کنی؟

    #
  2. 29

    سفیان گفت: ای پسر! تو را می باید که بخوری و من دوستی خدای به دوستی دنیا نفروشم که به قیامت درمانم.

    #
  3. 30

    نقل استکه هدیه ای پیش سفیان آوردند و قبول نکرد. گفت: من از تو هرگز حدیث نشنیده ام. سفیان گفت: برادرت شنیده است. ترسم که به سبب مال تو دل من بر او مشفق تر شود از دیگران، واین میل بود.

    #
  4. 31

    و هرگز از کسی چیزی نگرفتی. گفتی دانمی که در نمی مانم بگیرمی

    انتخاب‌شده
  5. 32

    وروزی با یکی به در سرای محتشمی می گذشت. آنکس بر آن ایوان نگریست. او را نهی کرد، بدو گفت: اگر شما در آنجا نمی کردتی ایشان چندین اسراف نکردندی. پس چون شما نظر می کنید شریک باشید در مظلمت این اسراف.

    #
  6. 33

    واو را همسایه ای وفات کرد. به نماز جناره او شد. بعد از آن شنید که مردمان می گفتند: که او مردی نیکو بود. سفیان گفت: اگر دانستمی که خلق از او خشنود بگردند به نماز جنازه او نرفتمی، زیرا که تا مرد منافق نشود خلق از او خشنود نگردند.

    #
  7. 34

    وسفیان را عادت بود که در مقصوره ای نشستی. چون از مال سلطان مجمره ای پر عود ساختند از آنجا بگریخت تا آن بوی نشنود، و دیگر آنجا ننشست.

    #

دربارهٔ این سطر

سطر شماره 31 از «ذکر سفیان ثوری قدس الله روحه» است.