کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

نثر · شماره 32

وروزی با یکی به در سرای محتشمی می گذشت. آنکس بر آن ایوان نگریست. او را نهی کرد، بدو گفت: اگر شما در آنجا نمی کردتی ایشان چندین اسراف نکردندی. پس چون شما نظر می کنید شریک باشید در مظلمت این اسراف.

چهرهٔ عطارشاعر

در متن شعر

سطرهای پیرامون

برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.

  1. 29

    سفیان گفت: ای پسر! تو را می باید که بخوری و من دوستی خدای به دوستی دنیا نفروشم که به قیامت درمانم.

    #
  2. 30

    نقل استکه هدیه ای پیش سفیان آوردند و قبول نکرد. گفت: من از تو هرگز حدیث نشنیده ام. سفیان گفت: برادرت شنیده است. ترسم که به سبب مال تو دل من بر او مشفق تر شود از دیگران، واین میل بود.

    #
  3. 31

    و هرگز از کسی چیزی نگرفتی. گفتی دانمی که در نمی مانم بگیرمی

    #
  4. 32

    وروزی با یکی به در سرای محتشمی می گذشت. آنکس بر آن ایوان نگریست. او را نهی کرد، بدو گفت: اگر شما در آنجا نمی کردتی ایشان چندین اسراف نکردندی. پس چون شما نظر می کنید شریک باشید در مظلمت این اسراف.

    انتخاب‌شده
  5. 33

    واو را همسایه ای وفات کرد. به نماز جناره او شد. بعد از آن شنید که مردمان می گفتند: که او مردی نیکو بود. سفیان گفت: اگر دانستمی که خلق از او خشنود بگردند به نماز جنازه او نرفتمی، زیرا که تا مرد منافق نشود خلق از او خشنود نگردند.

    #
  6. 34

    وسفیان را عادت بود که در مقصوره ای نشستی. چون از مال سلطان مجمره ای پر عود ساختند از آنجا بگریخت تا آن بوی نشنود، و دیگر آنجا ننشست.

    #
  7. 35

    نقل است که روزی جامه باژگونه پوشیده بود. با او گفتند: خواست که راست کند، نکرد و گفت: این پیراهن از بهر خدای پوشیده بودم. نخواهم که از برای خلق بگردانم. همچنان بگذشت.

    #

دربارهٔ این سطر

سطر شماره 32 از «ذکر سفیان ثوری قدس الله روحه» است.