نثر · شماره 42
گفت: اگر نان به سگ دهم تا روز پاس من دارد تا من نماز کنم، واگر به زن و فرزند دهم از طاعتم باز دارند.
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 39
نقل است که روزی در گرمابه آمد. غلامی امرد درآمد. گفت: بیرون کنید او را که با هر زنی یک دیو است، و با هر امردی هژده دیو است، که او را می آرایند در چشمهای مردان.
# - 40
نقل است که روزی نان می خوردی. سگی آنجا بود و بدو می داد. گفتند:
# - 41
چرا با زن و فرزند نخوردی؟
# - 42
گفت: اگر نان به سگ دهم تا روز پاس من دارد تا من نماز کنم، واگر به زن و فرزند دهم از طاعتم باز دارند.
انتخابشده - 43
و روزی اصحاب را گفت: خوش و ناخوش طعام بیش از آن نیست که از لب به حلق رسید. این قدر اگر خوش است و اگر ناخوش صبر کنید تا خوش و ناخوش به نزدیک شما یکی شود. که چیزی که بدین زودی بگذرد، بی آن صبر توان کرد.
# - 44
و از بزرگداشت او درویشان را چنان نقل کنند که در مجلس او درویشان چون امیران بودندی.
# - 45
نقل است که یکبار در محملی بود و به مکه می رفت. رفیقی با او بود. او همه راه می گریست. رفیق گفت: از بیم گناه می گریی؟
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 42 از «ذکر سفیان ثوری قدس الله روحه» است.