نثر · شماره 50
گفت: پس به چه نازی؟ به ملکی که قیمتش یک شربت آب بود که بخوری و از تو بیرون آید؟
شاعرعطارقالبسایر
در متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 47
گفت: بدهم.
# - 48
گفت: اگر آن آب بخوری از تو بیرون نیاید چنانکه بیم هلاکت بود، یکی گوید من تو را علاج کنم اما نیمه ای از ملک تو بستانم چه کنی؟
# - 49
گفت: بدهم.
# - 50
گفت: پس به چه نازی؟ به ملکی که قیمتش یک شربت آب بود که بخوری و از تو بیرون آید؟
انتخابشده - 51
هارون بگریست و او را به اعزازی تمام بازگردانید.
# - 52
پس شقیق به مکه شد و آنجا مردمان بر وی جمع شدند و گفت: اینجا جستن روزی جهل است و کار کردن از بهر روزی حرام.
# - 53
و ابراهیم ادهم به وی افتاد. شقیق گتف: ای ابراهیم! چون می کنی در کار معاش؟
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 50 از «ذکر شقیق بلخی رحمهالله علیه» است.