نثر · شماره 10
گفت: اگر ایشان به سلام ما نیایند، ما به سلام ایشان رویم.
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 7
گفتند: احمد حرب و محمد اسلم الطوسی رحمهما الله.
# - 8
گفت: چرا به نزد ما نیامدند؟
# - 9
گفتند: ایشان علمای ربانی اند. به سلام سلطانان نروند.
# - 10
گفت: اگر ایشان به سلام ما نیایند، ما به سلام ایشان رویم.
انتخابشده - 11
به نزدیک احمد حرب رفت. یکی گفت: عبد الله طاهر می آید. گفت: چاره ای نیست.
# - 12
درآمد. احمد برپای خاست و سر در پیش افگنده می بود. ساعتی تمام پس سربرآورد و در وی می نگریست. گفت: شنوده بودم که مردی نیکو روی، ولیکن منظر بیش از آن است. نیکورویتر از آنی که خبر دادند. اکنون این روی نیکو را به معصیت و مخالفت امر خدای زشت مگردان.
# - 13
از آنجا بیرون آمد. به نزد محمد اسلم شد. او را بار نداد. هرچند جهد کرد سود نداشت. و روز آدینه بود. صبر کرد تا به نماز آدینه بیرون آمد، و در او نگریست. عاقبت طاقتش برسید. از ستور فرود آمد و روی بر خاک قدم محمد اسلم نهاد و گفت: ای خداوند عزیز! او برای تو را که بنده بدم مرا دشمن می دارد، و من برای تو که بنده نیک است او را دوست می دارم، و غلام اویم چون هر دو برای توست این بد را در کار این نیک کن.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 10 از «ذکر محمد اسلم الطوسی قدس الله روحه» است.