نثر · شماره 11
به نزدیک احمد حرب رفت. یکی گفت: عبد الله طاهر می آید. گفت: چاره ای نیست.
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 8
گفت: چرا به نزد ما نیامدند؟
# - 9
گفتند: ایشان علمای ربانی اند. به سلام سلطانان نروند.
# - 10
گفت: اگر ایشان به سلام ما نیایند، ما به سلام ایشان رویم.
# - 11
به نزدیک احمد حرب رفت. یکی گفت: عبد الله طاهر می آید. گفت: چاره ای نیست.
انتخابشده - 12
درآمد. احمد برپای خاست و سر در پیش افگنده می بود. ساعتی تمام پس سربرآورد و در وی می نگریست. گفت: شنوده بودم که مردی نیکو روی، ولیکن منظر بیش از آن است. نیکورویتر از آنی که خبر دادند. اکنون این روی نیکو را به معصیت و مخالفت امر خدای زشت مگردان.
# - 13
از آنجا بیرون آمد. به نزد محمد اسلم شد. او را بار نداد. هرچند جهد کرد سود نداشت. و روز آدینه بود. صبر کرد تا به نماز آدینه بیرون آمد، و در او نگریست. عاقبت طاقتش برسید. از ستور فرود آمد و روی بر خاک قدم محمد اسلم نهاد و گفت: ای خداوند عزیز! او برای تو را که بنده بدم مرا دشمن می دارد، و من برای تو که بنده نیک است او را دوست می دارم، و غلام اویم چون هر دو برای توست این بد را در کار این نیک کن.
# - 14
این بگفت و بازگشت. پس محمد اسلم بعد از آن به طوس رفت و آنجا ساکن شد. و او را آنجا مسجدی است که هرکه نابینا بود چون آنجا رسد بیند که چه جایگاه است و او عربی بود. چون آنجا نشست کرد به محمد اسلم الطوسی مشهور شد. و مدتی مدید در طوس بود و بر در خانه او آب روان بود. هرگز کوزه از آنجا برنگرفت. گفت: این آب از آن مردمان است. روا نبود که برگیرند.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 11 از «ذکر محمد اسلم الطوسی قدس الله روحه» است.