نثر · شماره 40
گفتند نه که روزه دار بودی؟
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 37
گفت: چون من بمیرم پیراهن مرا بصدقه ده که من می خواهم که از دنیا بیرون روم برهنه باشم چنانکه از مادر برهنه آمده ام لاجرم در تجرید همتا نداشت و از قوت تجرید او بود که بعد از وفات او خاک او را تریاک مجرب می گویند بهر حاجت که بخاک او روند حق تعالی روا گرداند. پس چون وفات کرد از غایت خلق و تواضع او بود که همه ادیان در وی دعوی کردند جهودان و ترسایان و مومنان هر یک گروه گفتند که وی از ما است خادم گفت:
# - 38
که او گفته است که هرکه جنازه مرا از زمین تواند داشت من از آن قومم. ترسایان نتوانستند، جهودان نتوانستند برداشت، اهل اسلام بیامدند برداشتند و نماز کردند و باز هم آنجا او را بخاک کردند.
# - 39
نقلست که یک روز روزه دار بود و روزه بنماز دیگر رسیده بود در بازار می رفت سقائی می گفت که رحم الله من شرب. خدای بر آنکس رحمت کند که ازین آب بخورد بگرفت و بخورد.
# - 40
گفتند نه که روزه دار بودی؟
انتخابشده - 41
گفت: آری لکن بدعا رغبت کردم. چون وفات کرد او را بخواب دیدند گفتند خدای با تو چه کرد؟
# - 42
گفت: مرا در کار دعای، سقا کرد و بیامرزید محمد بن الحسین رحمهالله علیه گفت: معروف را بخواب دیدم گفتم خدای با تو چه کرد؟
# - 43
گفت: بیامرزید.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 40 از «ذکر معروف کرخی رحمهالله علیه» است.