نثر · شماره 42
گفت: مرا در کار دعای، سقا کرد و بیامرزید محمد بن الحسین رحمهالله علیه گفت: معروف را بخواب دیدم گفتم خدای با تو چه کرد؟
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 39
نقلست که یک روز روزه دار بود و روزه بنماز دیگر رسیده بود در بازار می رفت سقائی می گفت که رحم الله من شرب. خدای بر آنکس رحمت کند که ازین آب بخورد بگرفت و بخورد.
# - 40
گفتند نه که روزه دار بودی؟
# - 41
گفت: آری لکن بدعا رغبت کردم. چون وفات کرد او را بخواب دیدند گفتند خدای با تو چه کرد؟
# - 42
گفت: مرا در کار دعای، سقا کرد و بیامرزید محمد بن الحسین رحمهالله علیه گفت: معروف را بخواب دیدم گفتم خدای با تو چه کرد؟
انتخابشده - 43
گفت: بیامرزید.
# - 44
گفتم: بزهد و ورع؟ گفت نی، بقبول یک سخن که از پسر سماک شنیدم بکوفه گفت هر که بجملگی بازگردد خدای برحمت بدو باز گردد و همه خلق را بدو باز گرداند سخن او در دل من افتاد بخدای بازگشتم و ازجمله شغلها دست بداشتم مگر خدمت علی بن موسی الرضا و این سخن او را گفتم گفت:
# - 45
اگر پند پذیری این ترا کفایت است. سری گفت:
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 42 از «ذکر معروف کرخی رحمهالله علیه» است.