نثر · شماره 91
مادر چون آن حال بدید گفت: من طاقت این کار ندارم. فرزند را درربود.
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 88
لاجرم پسر را با خود برباید گرفت.
# - 89
گفت: چنین کنم فرزند را.
# - 90
آن جامه نیکو از وی بیرون کرد و پاره گلیم بر وی انداخت و زنبیل در دست او نهاد و گفت روان شو.
# - 91
مادر چون آن حال بدید گفت: من طاقت این کار ندارم. فرزند را درربود.
انتخابشده - 92
احمد زن را گفت: ترا نیز وکیل خود کردم اگر خواهی پای ترا گشاده کنم. پس احمد بازگشت و روی به صحرا نهاد تا سالی چند بر آمد شبی نماز خفتن بودکه کسی روی بخانقاه سری نهاد و درآمد و گفت: مرا احمد فرستاده است می گوید که کار من تنگ درآمده است مرا دریاب.
# - 93
شیخ برفت احمد را دید در گورخانه ای برخاک خفته و نفس بلب آمده و زبان می جنبانید. گوش داشت می گفت: لمثل هذا فلیعمل العالمون. سری سر وی برداشت و از خاک پاک کرد و بر کنار خود نهاد احمد چشم باز کرد. شیخ را دید. گفت: ای استاد بوقت آمدی که کار من تنگ درآمده است. پس نفس منقطع شد. سری گریان روی بشهر نهاد تا کار او بسازد خلقی را دید که از شهر بیرون می آمدند، گفت: کجا می روید؟
# - 94
گفتند: خبر نداری که دوش از آسمان ندائی آمد که هرکه خواهد که بر ولی خاص خدای نماز کند گو بگورستان شو نیزیه روید و نفس وی چنین بود که مریدان چنان می خواستند و اگر خود از وی جنید خاست تمام بود و سخن اوست که ای جوانان کار بجوانی کنید پیش از آنکه به پیری رسید که ضعیف شوید و در تقصیر بمانید، چنین که من مانده ام و این وقت که این سخن گفت، هیچ جوان طاقت عبادات او نداشت و گفت: سی سالست که استغفار می کنم از یک شکر گفتن. گفتند: چگونه؟
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 91 از «ذکر سری سقطی قدس الله روحه» است.