کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

نثر · شماره 39

می رفتند تا به درکلیسایی موکلان ترسایان نشسته بودند. چون احمد را بدیدند - و اصحاب او را - مهتر گفت: درآیید.

چهرهٔ عطارشاعر

در متن شعر

سطرهای پیرامون

برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.

  1. 36

    نقل است که وقتی درویشی به مهمانی احمد آمد. شیخ هفتاد شمع برافروخت.درویش گفت: مرا این هیچ خوش نمی آید که تکلف با تصوف نسبت ندارد.

    #
  2. 37

    احمد گفت: برو و هرچه نه از بهر خدای برافروخته ام تو آن را بازنشان.

    #
  3. 38

    آن شب آن درویش تا بامداد آب و خاک می ریخت که از آن هفتاد شمع یکی را نتوانست کشت. دیگر روز آن درویش را گفت: این همه تعجب چیست؟ برخیز تا عجایب بینی.

    #
  4. 39

    می رفتند تا به درکلیسایی موکلان ترسایان نشسته بودند. چون احمد را بدیدند - و اصحاب او را - مهتر گفت: درآیید.

    انتخاب‌شده
  5. 40

    ایشان دررفتند. خوانی بنهاد. پس احمد را گفت: بخور!

    #
  6. 41

    گفت: دوستان با دشمنان نخورند.

    #
  7. 42

    گفت: اسلام عرضه کن.

    #

دربارهٔ این سطر

سطر شماره 39 از «ذکر احمد خضرویه قدس الله روحه العزیز» است.