نثر · شماره 40
ایشان دررفتند. خوانی بنهاد. پس احمد را گفت: بخور!
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 37
احمد گفت: برو و هرچه نه از بهر خدای برافروخته ام تو آن را بازنشان.
# - 38
آن شب آن درویش تا بامداد آب و خاک می ریخت که از آن هفتاد شمع یکی را نتوانست کشت. دیگر روز آن درویش را گفت: این همه تعجب چیست؟ برخیز تا عجایب بینی.
# - 39
می رفتند تا به درکلیسایی موکلان ترسایان نشسته بودند. چون احمد را بدیدند - و اصحاب او را - مهتر گفت: درآیید.
# - 40
ایشان دررفتند. خوانی بنهاد. پس احمد را گفت: بخور!
انتخابشده - 41
گفت: دوستان با دشمنان نخورند.
# - 42
گفت: اسلام عرضه کن.
# - 43
پس اسلام آورد و از خیل او هفتاد تن اسلام آوردند. آن شب بخفت. به خواب دید که حق تعالی گفت: ای احمد!از برای ما هفتاد شمع برافروختی، ما از برای تو هفتاد دل به نور شعاع ایمان برافروختیم.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 40 از «ذکر احمد خضرویه قدس الله روحه العزیز» است.