نثر · شماره 45
یکی گفت: خواجه! پس تو کجا بودی؟
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 42
گفت: اسلام عرضه کن.
# - 43
پس اسلام آورد و از خیل او هفتاد تن اسلام آوردند. آن شب بخفت. به خواب دید که حق تعالی گفت: ای احمد!از برای ما هفتاد شمع برافروختی، ما از برای تو هفتاد دل به نور شعاع ایمان برافروختیم.
# - 44
نقل است که احمد گفت: جمله خلق را دیدم که چون گاو و خر از یکی آخور علف می خوردند.
# - 45
یکی گفت: خواجه! پس تو کجا بودی؟
انتخابشده - 46
گفت: من نیز با ایشان بودم. اما فرق آن بود که ایشان می خوردند و می خندیدند و بر هم می جستند و می ندانستند و من می خورم و می گریستم و سر بر زانو نهاده بودم و می دانستم.
# - 47
و گفت: هر که خدمت درویشان کند به سه چیز مکرم شود؛ تواضع، و حسن وادب، و سخاوت.
# - 48
و گفت: هرکه خواهد که خدای تعالی با او بود گو صدق را ملازم باش که می فرماید ان الله مع الصادقین.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 45 از «ذکر احمد خضرویه قدس الله روحه العزیز» است.