نثر · شماره 68
چون او را وفات نزدیک آمد، هفتصد دینار وام داشت. همه به مساکین و به مسافران داده بودو در نزع افتاد. غریمانش به یکبار بر بالین او آمدند. احمد در آن حال در مناجات آمد. گفت: الهی مرا می بری و گرو ایشان جای من است، و من در بگروم به نزدیک ایشان. چون وثیقت ایشان می ستانی کسی را برگمار تا به حق ایشان قیام نماید، آنگاه جان من بستان.
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 65
گفت: تعلیم می دهد بدانکه بهترین مفری، درگاه خدای است.
# - 66
و کسی گفت: مرا وصیتی کن.
# - 67
گفت: بمیران نفس را تا زنده گردانندش.
# - 68
چون او را وفات نزدیک آمد، هفتصد دینار وام داشت. همه به مساکین و به مسافران داده بودو در نزع افتاد. غریمانش به یکبار بر بالین او آمدند. احمد در آن حال در مناجات آمد. گفت: الهی مرا می بری و گرو ایشان جای من است، و من در بگروم به نزدیک ایشان. چون وثیقت ایشان می ستانی کسی را برگمار تا به حق ایشان قیام نماید، آنگاه جان من بستان.
انتخابشده - 69
در این سخن بود که کسی در بکوفت و گفت: غریمان شیخ بیرون آیند.
# - 70
همه بیرون آمدند و زر خویش تمام بگرفتند. چون وام گزارده شد جان از احمد جدا شد، رحمه الله علیه.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 68 از «ذکر احمد خضرویه قدس الله روحه العزیز» است.