نثر · شماره 65
نقلست که روزی می رفت دو کودک خصومت می کردند برای یک جوز که یافته بودند شبلی آن جوز را از ایشان بستد و گفت: صبر کنید تا من این بر شما قسمت کنم پس چون بشکست تهی آمد آوازی آمد و گفت: هلاقسمت کن اگر قسام توئی شبلی خجل شدو گفت: آنهمه خصومت بر جوز تهی و این همۀ دعوی قسامی بر هیچ.
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 62
نقلست که یک روز یکی را دید زار می گریست گفت: چرا می گریی گفت: دوستی داشتم بمرد گفت: ای نادان چرا دوستی گیری که بمیرد.
# - 63
نقلست که وقتی جنازۀ پیش شبلی نهادند پنج تکبیر بگفت: گفتند مذهبی دیگر گرفتی گفت: نه اما چهار تکبیر برمرده بود و یک بر عالم و عالمیان.
# - 64
نقلست که یکبار چندگاه گم شده بود وباز نمی یافتند تا آخر در مخنث خانۀ بازیافتند گفتند این چه جاء تست گفت: خود جاء من اینست که چنان که ایشان نه مردند و نه زن در دنیا من نیز نه مردم و نه زن در دین پس جای من اینجاست.
# - 65
نقلست که روزی می رفت دو کودک خصومت می کردند برای یک جوز که یافته بودند شبلی آن جوز را از ایشان بستد و گفت: صبر کنید تا من این بر شما قسمت کنم پس چون بشکست تهی آمد آوازی آمد و گفت: هلاقسمت کن اگر قسام توئی شبلی خجل شدو گفت: آنهمه خصومت بر جوز تهی و این همۀ دعوی قسامی بر هیچ.
انتخابشده - 66
نقلست که گفت در بصره خرما خریدم و گفتم کیست که دانگی بستاند و این خرما با ما بخانقاه آورد هیچ کس قبول نکرد در پشت گرفتم و بردم تا بخانقاه و بنهادم چون از خانقاه بدر آمدم آن را کسی ببرد گفت: ای عجب دانگی می دادم تا با من بدر خانقاه آورند نیاوردند اکنون کسی آمد که برایگان با من تا بلب صراط می برد.
# - 67
نقلست که روزی کنیزکی صاحب جمال رادید با خداوندش گفت: که این کنیزک را بدو درم می فروشی گفت: ای ابله در دنیا کنیزکی بدو درم که می فروشد شبلی گفت: ابله توئی که در بهشت حوری بدو خرما می فروشند.
# - 68
نقلست که گفت: از جمله فرق عالم که خلاف کرده اند هیچکس دنی تر از رافضی و خارجی نیامد زیرا که دیگران که خلاف کرده اند در حق کردند و سخن ازو گفتند و این دو گروه روز در خلق بباد دادند.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 65 از «ذکر شیخ ابوبکر شبلی رحمهالله علیه» است.