نثر · شماره 158
و گفت: کون را آن قدر نیست که بر دل من بتواند گذشت و چگونه کون بر دل کسی بگذرد که مکونرا داند.
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 155
و گفت: عمریست تا انتظار می کنم که نفسی برآرم پنهان بود ازدلم ودلم آن نداند نمی توانم.
# - 156
و گفت: اگر همه لقمۀ گردد و در دهان شیرخوارۀ نهند مرا بروی رحم آید که هنوز گرسنه مانده است.
# - 157
و گفت: اگر همه دنیا مرا باشد بجهودی دهم بزرگ منتی دانم او را بر خود که از من پذیرد.
# - 158
و گفت: کون را آن قدر نیست که بر دل من بتواند گذشت و چگونه کون بر دل کسی بگذرد که مکونرا داند.
انتخابشده - 159
نقلست که روزی در غلبات وجد بود مضطرب و متحیر جنید را گفت: ای شبلی اگر کار خویش با خداگذاری راحت یابی شبلی گفت: ای استاد اگر خدای کار من با من گذارد آنگه راحت یابم جنید گفت: از شمشیرهاء شبلی خون فرو می چکد.
# - 160
نقلست که روزی کسی می گفت: یارب گفت: تا کی گوئی یا رب او می گوید عبدی آن بشنو که او می گوید گفت: آن می شنوم از آن این می گویم گفت اکنون می گوی که معذوری.
# - 161
و می گفت: الهی اگر آسمان را طوق می گردانی و زمین را پابند می کنی و جمله عالم را بخون من تشنه گردانی من از تو برنگردم.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 158 از «ذکر شیخ ابوبکر شبلی رحمهالله علیه» است.