نثر · شماره 45
و گفت: چیزی که از آن خدای در من همی کردند من نیز روی به خدای باز کردم و گفتم الهی اگر مرا چیزی دهی که از گاه آدم تا به قیامت بر لب هیچ کس از تو نگشته بود کومن بازماندۀ هیچکس نتوانم خورد.
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 42
و گفت: وامی ام نیک بالای حق یعنی همگی من آنچه هست در حق محو است به حقیقت و آنچه مانده است خیال است.
# - 43
و گفت: اگر آنچه در دل من است قطرۀ بیرون آید جهان چنان شود که در عهد نوح علیه السلام.
# - 44
و گفت: آنگاه نیز که من از شما بشده باشم و در پس کوه قاف یکی را از پسران من ملک الموت آمده باشد و جان می گیرد و باوی سخنی می کند من دست ازگور برکنم و لطف خدای بر لب و دندان او بریزم.
# - 45
و گفت: چیزی که از آن خدای در من همی کردند من نیز روی به خدای باز کردم و گفتم الهی اگر مرا چیزی دهی که از گاه آدم تا به قیامت بر لب هیچ کس از تو نگشته بود کومن بازماندۀ هیچکس نتوانم خورد.
انتخابشده - 46
وگفت: هر نیکوئی که ازعهد آدم علیه السلام تا این ساعت و ازین ساعت تا به قیامت با پیری کرد تنها با پیر شما کرد و هر نیکوئی که با پیران و مریدان کرد تنها با شما کرد.
# - 47
و گفت: هر شب آرام نگیرم نماز شام تا حساب خویش با خدای بازنکنم.
# - 48
و گفت: کارخویش را باخلاص ندیدم تا آفریدۀ تنهائی خویشتن را ندیدم.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 45 از «ذکر شیخ ابوالحسن خرقانی» است.