مصرع نخست · شماره 7
تو را زان مشت و بازوی توانا؛ چه غیر از استخوان و پوست مانده؟
شاعرفریدون مشیریاثرآیینه
قالبسایر
در متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 4
نگاه گرم و جاندار تو اکنون نگاه آهویی سر در کمند است
# - 5
چرا دیگر در این چشمان خاموش، نمی بینم نشاطی از جوانی؟
# - 6
نگاه بی فروغ و بی زبانت، نمی خندد به روی زندگانی
# - 7
تو را زان مشت و بازوی توانا؛ چه غیر از استخوان و پوست مانده؟
انتخابشده - 8
اگر هم نیمه جانی هست باقی، به عشق و آرزوی دوست مانده
# - 9
مکن پنهان،ز رخسارت هویداست، که شب را تا سحر بیدار بودی
# - 10
تو را عشق این چنین بر باد داده، مگر از زندگانی بیزار بودی؟
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 7 از «آیینه» است.