نثر · شماره 87
ولی نمیتوانست ازین تماشا دل بکند، دست خودش نبود ، از خیال رفتن به کازینو بکلی چشم پوشیده و به نظرش
شاعرصادق هدایتدر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 84
یک ورقه مقوائی پائین پای مجسمه گذاشته بودند ، رویش نوشته بود ۳۵۰ فرانک . آیا ممکن بود این مجسمه را
# - 85
به سیصد و پنجاه فرانک به او بدهند؟ او حاضر بود هر چه دارد بده د، لباسهایش را هم بصاحب مغازه بدهد و
# - 86
این مجسمه مال او بشود ، مدتی خیره نگاه کرد ، ناگهان این فکر برایش آمد که ممکن است او را مسخره بکنند .
# - 87
ولی نمیتوانست ازین تماشا دل بکند، دست خودش نبود ، از خیال رفتن به کازینو بکلی چشم پوشیده و به نظرش
انتخابشده - 88
آمد که بدون این مجسمه زندگی او بیهوده بود و تنها این مجسمه نتیجه زندگی او را تجسم میداد. اگر این مجسمه
# - 89
مال او بود ، اگر این مجسمه مال او بود ، اگر همیشه می توانست به آن نگاه بکند ! یکمرتبه ملتفت شد که پشت
# - 90
شیشه همه اش لباس زنانه گذاشته بودند و ایستادن او در آنجا چندان تناس ب نداشت ، و پیش خودش گمان کرد
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 87 از «عروسک پشت پرده» است.