نثر · شماره 37
را دیده بودند با او حرف هم زده بود . عصرها که از مدرسه بر میگشت میآمد اینجا تا او را ببیند، فقط به یادش
شاعرصادق هدایتدر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 34
اکنون تهی دست مانده ب ود، همه از او گریزان بودند رفقا عارشان می آمد با او راه بروند ، زنها باو میگفتند : ‹‹
# - 35
قوزی را ببین ! ›› این بیشتر او را از جا در میکرد . چند سال پیش دوبار خواستگاری کرده بود هر دو دفعه زنها
# - 36
او را مسخره کرده بودند. اتفاقا یکی از آنها زیبنده در همین نزدیکی در فیشر آباد منزل داشت ، چندین بار یکدیگر
# - 37
را دیده بودند با او حرف هم زده بود . عصرها که از مدرسه بر میگشت میآمد اینجا تا او را ببیند، فقط به یادش
انتخابشده - 38
می آمد که کنار لب او یک خال داشت . بعد هم که خاله اش را به خواستگاری او فرستاد همان دختر او را مسخره
# - 39
کرده و گفته بود: ‹‹ مگر آدم قحط است که من زن قوزی بشوم ؟ ›› هر چه پدر و مادرش او را زده بودند قبول
# - 40
اما داود هنوز او را دوست میداشت و این بهترین یاد بود دوره « ؟ مگر آدم قحط است » : نکرده بود میگفته
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 37 از «داود گوژ پشت» است.